بازم همون اتفاق تکراری و روزمره ولی مثل بار اول پر از حس تازگی ؛
سلامی گفتن و از کنار همدیگه رد شدن. هیچ وقت بدون سلام رد نمی شد. سلامی که از دید اون احساسی تر از این حرفا بنظر می اومد .مطمئن بود که اشتباه نمی کنه. کمی که رفت، برگشت به عقب نگاهی انداخت و رفتنش رو تماشا کرد . پسر همسایه بود. اطلاعات مختصر ولی بدرد بخوری ازش داشت؛ از جمله اینکه این جوون رعنای محله اسمش سهرابه ، بچه درس خون دانشگاه بود و حالا هم مهندسیه برای خودش و تو یه شرکت مشغول کاره. آخرین بچه خانوادس و با پدر و مادرش زندگی می کنه و پدرش مدیر بازنشسته مدرسه س . گزینه خوبی به نظر میاد برای امر خیر !!
با این فکر خندید و به راهش ادامه داد.
**
در حال مرتب کردن اتاقش بود که زنگ زدن. بالاخره اومد. چادر نمازشو سر کرد و با عجله رفت حیاط و درو باز کرد. دوستش سحر بود. سحر زیاد بهش سر می زد. مثل خواهر بودن. تقریبا چند ماهی می شد باهم صمیمی شدن. تو یکی از همین کلاسهای هنری باهاش آشنا شد. دختر شیرین زبون و پر جنب و جوشی بود. همینطور که داشتن خوش و بش می کردن ، گزینه مذکور درحال رد شدن بود. نگاهی به دو دوست کرد و سلام دلنشینی داد و رد شد.
سحر شوخی و جدی گفت:" ببینم چرا هر وقت ما میایم اینجا، این آقا در حال رد شدنه؟ خیره ایشالله.بنظر ارادت خاصی به این خونه دارن "
لبخندی زد و گفت: " پا قدم شماست سحر خانوم. هر جا میری بلا با خودت می بری."
سحر دوباره گفت:" کی بشه شیرینی عروسیتو بخوریم خانوم."
و همینطور که صحبت می کردن وارد خونه شدن.
**
چقدر اون روز خسته شده بود. گرما هم این حسش رو تشدید کرد. نزدیک خونه شد که دید جناب سوژه کنار در خونه شون ایستاده. قلبش شروع به تپش کرد . تپشی قوی تر و پر سرو صداتر از روال معمول. سوالهای کلیشه ای به جونش افتاد:"یعنی اینجا چکار داره؟ یعنی رفته خونمون؟ یعنی ... "
آروم نزدیک شد. سهراب تو سلام پیش دستی کرد و گفت :" سلام نرگس خانوم، می بخشید مزاحم می شم. خواستم در مورد موضوعی ازتون سوالی بپرسم. البته اگه ...
سرش داغ شد. کمی هم ذوق کرد . حواسشو جمع کرد ببینه دقیقا چی میگه که یه وقت اشتباهی اطلاعات نده به مامانش.
"نرگس خانوم، اگر ممکنه می خواستم در مورد دوستتون که ظاهرا اسمش سحر خانومه بیشتر بدونم. اگر ممکنه شماره منزل شون رو بهم بدین که بدم به مادرم .خدا بخواد امر خیره ."
این بار دیگه سرش داغ نبود بلکه گیج و منگ شده بود و صدایی جز بوق ممتد تو گوشاش نبود...
** لطفا در مورد قصه ای که نوشتم نظر باارزشتون رو بنویسید حتی اگر دو کلمه باشه. ممنونم . حمایت شما می تواند نویسنده ای بسازد از من به بزرگی ارنست همینگوی .. :))
- ۱۴ نظر
- ۲۹ اسفند ۰۳ ، ۰۵:۳۱