آرامش در هیاهو
سرو صدای بچه ها کلافه ش کرده بود. یه لحظه اومد روی تخت دراز بکشه و استراحتی بده به بدن خسته از کارهای خونه و مغزش دم بزنه. اما دعوای بچه ها حالشو گرفت. کمی منتظر شد تا شاید تموم بشه اما فایده نداشت. داستان ادامه دار بود. بلند شد . کمی نشست و سرش رو میان دستهاش گرفت و چشمهاشو بست . چه کاری می تونست الان شرایط رو درست کنه. رفت تو آشپزخونه . کمی سیب و پرتقال و ... از داخل یخچال برداشت و شست. ریزشون کرد و در چند ظرف جداگانه درست تقسیمشون کرد تا باز دعوای جدید شروع نشه.
روی مبل نشست و بچه ها رو صدا کرد. با لپ تاپ یه برنامه که بچه ها دوست داشتن رو آورد . بچه ها اومدن نشستن روی مبل و میوه هاشونو گرفتن و شروع کردن به تماشای برنامه و خوردن میوه. کمی کنارشون نشست و خودشم یکی دو تکه میوه برداشت. ولی خستگیش قدرتش بیشتر از گرسنگی بود. بلند شد و دوباره رفت اتاقش .
روی تخت دراز کشید و چشمهاشو بست ولی دیگه خواب از چشاش رفته بود. با همون چشمای بسته فکر کرد. "همه احساس ها و نیازهای ما مهمان ما هستن. خواب و بیداری ، عصبانیت و استرس ، خشم و نفرت ، گرسنگی و وحشت و خستگی. درست این است که با همه این مهمانان به مهربانی رفتار بشه و تعادل ایجاد بشه.این نیازها رفتنی هستن و اونچه که می مونه نوع برخورد ما در مواجهه با این احساس ها و نیازهاست. "
** تقدیم به مامان های خسته و عاشق و دوست داشتنی.
- ۰۳/۱۲/۰۹