پنجره
افتاد به جون آشپزخونه. امروز حال و حوصله ظرف شستن نداشت . اما آخرای شب دیگه دلش نیومد. اومد و به داد ظرف و ظروف کثیف رسید. گاز و سینک رو دستمال کشید. روی کابینت ها رو مرتب کرد.آشپزخونه زیبا شد . حتی فکر کنم ازش تشکر هم کرد.
از پنجره آشپزخونه بیرونو نگاه کرد تا با دیدن منظره و دار و درخت از خستگیاش فاصله بگیره اما بیرون خیلی تاریک بود و چیزی مشخص نبود بجز همون پنجره روشن همیشگی در دوردست که چشماشو بهش دوخت. پنجره ای که انگار نزدیک آسمون بود. این پنجره همیشه باید روشن باشه وگرنه دلش می گرفت.
همینطور که خیره به پنجره ایستاده بود ، صورتی دید که از لبه پنجره بیرون اومده و بهش نگاه می کنه. صورتی با لبخندی گرم و مهربان. با حرکات آرام و بی صدای لب بهش گفت خسته نباشی . با اینکه خیلی دور بود ولی کاملا متوجه حرکات لبش شد. لبخند زد. لبخندها در هم گره خورد و ... . ناگاه از تصوراتش اومد بیرون و دوباره نگاه کرد. صورتی در چارچوب پنجره نبود. ولی بالاتر از همین پنجره خدا داشت نگاهش می کرد. خدا بهش خسته نباشید گفت .بیشتر لبخند زد . دلش در کش و قوس شادی و اشک سردرگم مانده بود.
شروع کرد به حرف زدن های دلی:"خدایا ممنونم که منو نگاه می کنی و هوای منو داری. خدای مهربونم ، می دونم مواظبمی. خیلی دوستت دارم. ازت می خوام کاری کنی همیشه حواسم بهت باشه "
از این پنجره اوج گرفت به آسمان بی انتهای الهی و با خدای خودش حرف زد. سبک شد . از کنار پنجره دور شد و رفت به باقی کارهاش برسه.
** خیلی دلی برای خانومای زحمتکش خونه دار که شاید اونطور که باید ازشون قدردانی نشه ولی می دونن با کی معامله کردن و می دونن بالاتر از همه دستها یکی هست که حواسش بهشون هست و بهشون خسته نباشید میگه.
- ۰۳/۱۲/۰۹