طراوت صبح

یه مامان خونه دار که نویسندگی رو دوست داره

طراوت صبح

یه مامان خونه دار که نویسندگی رو دوست داره

سلام خوش آمدید

قصه ای که حتما باید تنهایی بخونید!!

جمعه, ۲ فروردين ۱۴۰۴، ۰۵:۵۰ ق.ظ

هشدار : اگر می خواهید این قصه را عمیقا لمس کنید ، تنهایی بخوانید . چراغها را هم خاموش کنید. 

 

رعد و برق شدیدی می زد که دل شبو مثل روز روشن می کرد و ترس رو به اوجش می رسوند. نمی دونست قراره هوا اینطوری بشه وگرنه شاید پیشنهاد نمی داد که بمونه خونه . پدر و مادرش رفته بودن مهمانی خانوادگی و اون خواست که به درسها و کارهای عقب افتاده ش برسه . هنوز به این خونه عادت نکرده بود. بعد سالها آپارتمان نشینی ، زندگی تو یه خونه دوبلکس وسط باغ پر از درخت براش تجربه ناآشنایی بود. 
با هر رعد و برق، نور از پنجره ها به  تمام خونه هجوم می آورد و همه جا رو روشن می کرد. 
برای خیلی ها عجیب بود که پدرش چطور یهو تونست خونه ای به این بزرگی بخره . برای خودشم همینطور. حتی مادرش هم دوست نداشت تو خونه ای نماز بخونه که معلوم نیست با کدوم پول خریداری شده!! اخلاق پدر و مادرش زمین تا آسمون متفاوت بود.
چشمش به کنترل تلویزیون افتاد. نشست جلوی تلویزیون و روشنش کرد .صدا رو تا آخرین حدش بالا برد تا صدای دیگه ای رو نشنوه، اما قدرت صدای رعد و برق همه هوش و حواسش رو برده بود.
بعد از نیم ساعت همه چی آروم شد. کمی دیگه نشست همونجا. پلکهاش سنگین شده بود . هنوز چشماشو نبسته بود که همون لحظه احساس کرد بادی از کنار گوشش رد شد. اونقدر سریع و سرد بود که انگار همه وجودش یخ شد. ناخودآگاه بلند شد و نگاهی به دور و بر کرد. همه چی طبیعی بود. خواست به سمت کلیدهای برق بره تا شاید به لطف چراغانی بیشتر، بر ترسش غلبه کنه که این بار سایه ای زوزه کنان به سرعت از کنارش رد شد. وحشت کرد و سریع رفت سمت کلید برق . هرچه که می تونست خونه رو روشن کرد بجز طبقه بالا. 
به سمت پله ها رفت . هنوز قدمش رو روی پله اول نذاشته بود که سایه به سرعت به سمت اتاق کار پدرش در انتهای سالن رفت. ایستاد بدون هیچ حرکتی. خیلی بی صدا دنبال گوشی موبایلش تو جیب شلوارش گشت. یادش اومد روی میز جلوی تلویزیون گذاشته. خشکش زد. 
شبح هنوز توی اتاق بود . عزمش رو جزم کرد. گلدونی که دم دستش بود  برداشت و به سمت اتاق رفت . نزدیک در شد و گوشاشو نزدیک کرد . هیچ صدایی نبود . خوشبختانه کلید برق نزدیک در بود. به سرعت هرچه تمام تر دستش رو به سمت کلید برد و چراغ رو روشن کرد. 
 اتاق خالی بود. باد پرده های حریر پنجره رو به هر سمتی می برد. باورش نمی شد. این پنجره اصولا بسته بود. فکر نمی کرد دیدن یه پنجره باز اینقدر ترسناک باشه. کل اتاق رو برانداز کرد تا مطمئن شه خبری نیست. 
به سمت پنجره رفت . احساس کرد سایه ای به سرعت در حال دور شدنه؛ سایه ای کوتاه و خمیده.
با چشمای وحشت زده به سایه نگاه میکرد که در یک لحظه سایه ....

 

** خب عزیزان ممنون که در بخش های قبلی منو مورد لطف قرار دادید و برام نظر گذاشتید. راجع به ژانر وحشت هم نظر بدین . اگر خیلی ترسناکه دیگه ادامه ندم. باید مراعات حال خوانندگان رو کرد دیگه :))

 

  • صبا کریمی

نظرات (۱)

وای وای ادامه‌ش بدین لطفا🥲

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی