طراوت صبح

یه مامان خونه دار که نویسندگی رو دوست داره

طراوت صبح

یه مامان خونه دار که نویسندگی رو دوست داره

سلام خوش آمدید

قصه های کوتاه معروف

شنبه, ۲۵ اسفند ۱۴۰۳، ۰۹:۴۶ ب.ظ

یعنی کی می تونه باشه این وقت روز؟ ساعت سه بعد از ظهر بود که زنگ در به صدا در اومد. درو باز کردم. دیدم خانومی غریبه جلوم وایستاده. براندازش کردم. با دیدن لباسهای خونیش کمی ترسیدم. پرسیدم بفرمایید چیزی شده؟ با صدایی خسته که اگه دقت می کردی توش آرامش پیدا می کردی گفت: می بخشید مزاحم شدم . من پسرم تصادف کرده بردمش بیمارستان. خواستم نماز بخونم ولی لباسام خونی بود. اگر ممکنه بهم لباسی بدین برای نماز. خیلی تعجب کردم. خونمون از بیمارستان فاصله زیادی داشت. چطور خونه ما؟ 
تارفش کردم داخل. بهش لباسی دادم که اندازش باشه. رفت یه دوش سرپایی گرفت و لباساشو عوض کرد و اومد نمازشو خوند و بعد هم لباسهای خونی خودش رو پوشید و اونها رو تحویلم داد. تشکر کرد و رفت و من رو با فکر و خیالام تنها گذاشت.

                                                  *******************
همسایه جدید

همسایه دیوار به دیوارمون می شد . تازه با وانت بار آوردن. یه مادر بیمار و یه پدر با موهای جوگندمی که از قیافه ش داد می زد که معتاده و یک پسر جوون.
دلم سوخت برای خانومه. از مادرم اجازه گرفتم و رفتم برای کمک. پسر اسمش مسعود بود. پدرش خیلی مهربون صداش می کرد: مسعود بابا، اون کارتنو بیار این طرف بذار. مسعود خجالتی بود. بنظر دو سه سالی ازم کوچیکتر بود. چند بار اتفاق افتاد که وسیله ای رو دوتایی بلند کنیم و به خونه ببریم. حتی نگام نمی کرد. از این نوع رفتارش خوشم اومد. بنظر می اومد خانواده مهربونی هستن برعکس تصوراتم درمورد یک خانواده با پدر معتاد. فکر می کردم همه پدرای معتاد دست بزن دارن. 
بعد از مدتی کار کردن پدر ، سیگاری به دست گرفت و گوشه دیواری نشست وشروع کرد به برانداز کردن ساختمونای دور و بر . انگار می خواست با محیط جدید آشنا بشه. 
یه کارتن رو اومدم بلند کنم دیدم داره از دستم میفته. صدا زدم آقا مسعود بیاین کمک .پرید اومد سمتم . با چشمای خسته ولی پر انرژی نگاهم کرد و  گفت : "ببخشید." 
دلم براش سوخت. بنظر خیلی تنها می اومد. یعنی دوستی کسی نداشت که بیاد برای کمک؟!
مادرش داخل خونه به زحمت وسایل رو جابجا می کرد تا کمی سرو سامون بده به بهم ریختگی کارتن ها. اما کار اون نبود. خودم اجازه گرفتم و دست به کار شدم و وسایل آشپزخونه رو براش ردیف کردم. وسیله زیادی هم نداشت. هرچه که باید داشت رو داشتن. پذیرایی هم شامل یه مبل داغون و چند تا پشتی بود که چیدنش کاری نداشت.
مادرش لابلای کار دعام می کرد. اسممو پرسید و اینکه کلاس چندم هستم و ... . فکر نمی کردم با این حال بی حالش علاقمند باشه در مورد من چیزی بدونه اما خیلی مهربانانه ازم سوالاتی پرسید و در آخر هم خیلی تشکر کرد. نوع برخوردشون به خانواده فرهنگی خیلی شبیه تر بود تا یه خانواده ای که باباشون معتاده.

کار تقریبا بعد از ظهر تموم شد. وسایل سنگین رو آقای راننده و کمکش جابجا کردن به همراه غرولند.
خواستم برم که مسعود جلوم ایستاد. موهای قهوه ای پرپشت و پوست روشنش توجه منو جلب کرد. دو سه ثانیه ای ساکت بود و انگار فکر می کرد چطوری تشکر کنه ازم. گفت: ممنون خانوم ... 
گفتم مریم هستم. ادامه داد: "ممنونم مریم خانوم. خیلی خسته شدین ببخشین."
گفتم : "خوشحال شدم به مادرتون کمک کردم." نگاهی بهم انداخت و بعد یهو سرشو زیر انداخت و گفت : "مادرم چند وقتیه مریضه. باید خیلی مواظبش باشم. "
گفتم : خدانگهدار. از اینکه نگران مادرش بود حس خوبی داشتم. 
دو شب بعد خونه یکی از همسایه ها رو دزد زد. هرچیز بدرد بخوری که داشتن رو بردن . همه خیلی ناراحت شدیم و کمی هم ترسیدیم. دزدی تو این محله بی سابقه بود . 
جمعه منزل اقوام نهار دعوت بودیم . خونه شون تقریبا نیم ساعت ازمون دور بود و این برامون مثل یه سفر کوتاه و دوست داشتنی بود. عصری که برگشتیم بنظر می اومد اتفاقی افتاده . چند تا از همسایه ها ایستاده بودن گوشه ای و مشغول صحبت بودن. در حیاط همسایه تازه وارد باز بود. آروم وارد خونه شدم. کمی جلو که رفتم دیدم خونه خالیه. همه جا رو نگاه کردم. انگار اومدن همسایه جدید یه خواب بود برام. با عجله بیرون اومدم .به صحبت همسایه ها گوش کردم. قضیه مربوط بود به سرقت چند شب پیش .چون همسایه جدید معتاد بود متهم شد به دزدی . هرچند این فقط ادعا بود اما همسایه طاقت نیاورد. بارش رو جمع کرد و رفت. 

من ماندم و نگاه حیران و ماتم به در خونه ای که باز بود!!!
 

** خوشحال می شم در مورد نوشته ام نظر بدید. آیا می تونم نویسنده قصه های کوتاه بشم ؟ ! 
توی تیتر هم نوشتم قصه های کوتاه معروف چونکه بالاخره معروف میشه دیگه مگه نه؟!!

  • صبا کریمی

نظرات (۲)

داستان‌هات حس و حال جالبی دارن، راحت می‌شه باهاشون ارتباط گرفت. مخصوصاً اون لحظه که دختره با خودش فکر می‌کنه که "چرا خونه ما؟" یا وقتی که مسعود یه جورایی معذب بود ولی در عین حال مهربون. اینجور جزئیات خوب دراومده. پایان داستان دوم خیلی تلخ بود، ولی واقعی به نظر می‌رسید. کلاً سبک نوشتنت طوریه که انگار داری یه خاطره واقعی تعریف می‌کنی، که این خودش یه نقطه قوته. ادامه بده، حس می‌کنم می‌تونی داستانای خیلی قوی‌تری هم بنویسی.

پاسخ:
خیلی خوشحالم که به وبلاگم اومدین و با دقت داستان رو خوندید و نظرتونو گفتید. سعی می کنم قصه رو به واقعیت ببرم تا به چیزی که قابل لمس هست و قابل  درک تبدیل بشه. 
بازم همراهیم کنید
عالی؛ فوق‌العاده؛
و مثل همیشه یه تحیر عجیبی توش بود.
به‌نظرمن که کامل و عالیه...!
احسنت..
پاسخ:
مچکرم . تعریف تون بهم انرژی میده که ارنست همینگوی بشم 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی