طراوت صبح

یه مامان خونه دار که نویسندگی رو دوست داره

طراوت صبح

یه مامان خونه دار که نویسندگی رو دوست داره

سلام خوش آمدید

۲۴ مطلب با موضوع «پراکنده» ثبت شده است

معامله 

مائده ختر نسبتا آزادی بود. آزاد از نظر حجاب. خانواده ش اونو در انتخاب پوشش، آزاد گذاشته بودن. از نظر اون حجاب یعنی محدود شدن زن . دور و بریاش مثل خودش بودن ، از دخترخاله بگیر تا خاله و عمه و ... . تنها خانم چادری که همه جوره باب سلیقه ش بود استاد طلوعی بود. استاد یکی از درسهاش. خانم طلوعی از دید مائده یک زن  تمام عیار بود، اخلاقش بی نظیر بود ، استاد فوق العاده ای بود که اغلب شاگرداش علاقه عجیبی بهش داشتن. علاوه بر اون آراستگیش در عین پوشش چادر براش جذاب بود.
مائده دختر زرنگی بود و عاشق رشته تحصیلیش. به همین خاطر بر خلاف میل مادرش ، اصلا به ازدواج فکر نمی کرد. دوست داشت تا جایی که میشه تحصیلاتشو ادامه بده .
***
هوای بهاری تو محوطه سبز دانشگاه دوچندان مطبوع بنظر می رسید. بارون شب قبل، همه جا رو باطراوت کرده بود، از آسفالت کف حیاط تا نرده های تزئینی، تا درختا و گلا همه چی می درخشید. داشت میرفت سمت دانشکده که چشمش افتاد به استاد طلوعی که روی نیمکت نشسته بود. به سمتش رفت و سلامی توأم با احترام تحویل استادش داد.
استاد لبخندی زد و بعد از سلام ازش خواست بشینه کنارش. در کمال تعجب نشست و به صورت استاد نگاه کرد. چهره مصمم استاد رو دوست داشت. چهره ای که در عین جدی بودن، لبخندی به همراه داشت.
استاد بی حاشیه با لهجه ای که به دل می نشست شروع به صحبت کرد : "مسئله ای هست که می خواستم درموردش باهات صحبت کنم. با دقت گوش کن و در موردش فکر کن و بعد جواب بده. فکر می کنم منو خوب می شناسی . ما از خانواده معتقد و مذهبی هستیم . دوست داریم تا جایی که میشه زندگیمون رنگ اسلامی داشته باشه. چند وقتی زیر ذره بین من بودی. شخصیتت رو دوست دارم. شما دختر باحیا و باهوشی هستی . به همین دلیل دوست دارم عروسم بشی ولی فقط یه شرط داره.شرطش هم یک کلمه ست " حجاب" . اگر بتونی با مسئله حجاب کنار بیای ، وارد فاز بعدی خواستگاری می شیم. یه هفته بعد نظرتو بهم بگو عزیزم." 
" ازدواج؟ حجاب؟ دو مسئله ای که ازش فراریه؟ " میخکوب شد روی همون نیمکت بدون حرکت اضافی. کم کم گونه هاش از شدت گرما سرخ شد . استاد بلند شد و رفت با همون سرعت که حرفاشو زده بود.
به جای اینکه با همون عقیده قبلی، " نه" محکمی به این پیشنهاد بده و پرونده رو ببنده، در هجوم سوالات عجیب و غریب ذهنش ، سرگردان موند :"من؟ حجاب؟ ازدواج؟ اصلا پسرش کیه؟ چکارس؟ چه شکلیه؟ چرا ازم خوشش اومده؟" و این برای خودش هم عجیب بود.

با این سوالا، به یاد  دوستش پری افتاد. پری دختر جالبی بود، علاقه عجیبی به کنجکاوی درمورد زندگینامه آدما داشت. یعنی آمار هرکی رو می خواستی بگیری ، باید سراغ پری می رفتی. 
با یک تماس فوری و مختصر از پری خواست خودش رو برسونه .
پری حافظه قوی داشت ، البته در زمینه تخصص خودش ! نفس زنان خودش رو کنار دوستش روی نیمکت فلزی انداخت : "خب بگو ببینم جریان چیه؟ رنگ رخسارت که مشکوکه . کسی چیزی بهت گفته؟"
-" خانم طلوعی "
-" خانم طلوعی چی؟ چیزی شده ؟ "
" خانم طلوعی ازم خواستگاری کرد."
" از تو ؟" و کلمه "تو " رو طوری بیان کرد که یعنی چنین چیزی امکان نداره.
مائده ادامه داد: " خواستگاری اونم با شرط و شروط." 
دوستش لبخند معناداری زد و گفت: "آهان. خواستگاری با شرایط ! خب؟"
مائده مکثی کرد و گفت : " ازت می خوام آمار این پسرش رو بهم بدی. همین" .
پری یهو ایستاد و با صدایی که ترکیبی از هیجان و جیغ بود گفت: " آمارشو دارم بابا. اسم این آقای خوش تیپ آرشه و چهار پنج سالی از ما بزرگتره. دکتراشو گرفته . اینا خانوادگی خوش اخلاق و موقرن . خیلی هم وضعشون توپه . تو یه کلمه بهت بگم خیلی باکلاسن "
مائده نتونست لبخند حاکی از رضایتش رو پنهون کنه. ادامه داد: "گفتم که شرط گذاشت برام  و اونم پوشیدن چادره. "
پری ولی مثل مائده نبود. از همه مدل استایلی برای پوشش استفاده می کرد. حتی گاهی با چادر می اومد دانشگاه. در کل حس بدی نسبت به مساله چادر نداشت .
پری خندید و گفت:" چادر؟ از نظر من که قضیه تمومه. چادر در ازای این همه چیزای خوبی که گفتم؟ بنظر خودت اگر بذاری رو کفه ترازو نمی ارزه؟ بنظر من این شرط نیست، بلکه شانسه که زیادم نمیاد سراغت. چه اشکالی داره بخاطر همه چیزای خوبی که به دست میاری چادر سرت کنی؟
-" درسته ولی این دیگه عقیده نیست ، فقط معامله ست . "
-" خب معامله کن. ما که تو همه چی معامله می کنیم . این هم یکیش."
-" اگر عقیده نباشه و فقط یه پارچه رو رو سرم حمل کنم بنظرت قشنگه؟ بنظرت وجدانم قبول می کنه ؟ پس خودم چی میشم؟ من یه عمر با مسئله حجاب جنگیدم می فهمی؟ حالا چطور می تونم به این راحتی قبول کنم؟"
پری فهمید که مسئله جدیه و دوستش واقعا داره به پیشنهاد استادش فکر می کنه. به چشمای عسلی دوستش نگاه کرد و گفت: " خب بنظر من در مورد حجاب و فلسفه ش تحقیق کن دختر. شاید چیزی نباشه که تو فکرشو می کنی. برو ببین چه لزومی داره موهامونو بپوشونیم. اونم موهای به این قشنگی! " 
و مائده به فکر رفت. فکری عمیق ، طوری غرق در افکارش شد که رفتن دوستشو نفهمید.

***
بالاخره شب خواستگاری رسید. همونطور بی حرکت روی صندلی داخل آشپزخونه نشست. حتی وقتی زنگ در به صدا در اومد و مهمونا اومدن داخل .  نمی دونست کارش درسته یا نه. آرش کسی نبود که بشه به این سادگی ازش گذشت. پسر خوب و درسخون. همه از اخلاق خوبش تعریف می کردن. یه آقا دکتر تمام و کمال. از استادش خواست که تو یه جلسه پسرشو  ببینه و باهاش صحبت کنه و استاد طلوعی خیلی راحت قبول کرد. جلسه ای که نمیشد اسمشو خواستگاری جدی گذاشت. بیشتر فرصتی برای صحبت و بیان عقیده ها بود.
مادر استکانا رو پر چایی کرد و داخل سینی گذاشت و دست دخترش داد. مائده چادر سفیدی که چادرنماز مادرش بود سر کرد. صورت سفیدش با چادر زیباتر شده بود . سینی به دست وارد سالن شد.  چشماش به خانم طلوعی که نزدیکش بود افتاد و سلام داد.
خانم طلوعی بلند شد سینی رو از دستش گرفت و آروم در گوشش گفت: "می دونم با چادر برات سخته سینی رو نگه داری عزیزم. بیا بشین "
سینی رو روی میز گذاشت. دست مائده رو گرفت و کنار خودش نشوند.
از خجالت به زحمت سرش رو بلند کرد تا نگاهی به جمع حاضرین بندازه. دنبال چهره آرش گشت اما توی جمع نبود. یکه خورد و این بار با دقت بیشتری دنبالش گشت ولی بی فایده بود.
خانم طلوعی با همون جدیت و تومأنینه گفت : "پسرم رو معرفی می کنم؛ آقا آرمان . من دو تا پسر دارم ، آرمان و آرش که دوقلو هستن و هر کدوم تو رشته جداگانه ای درس خوندن و مهارتهاشون فرق داره. آقا آرمان علاقه شدیدی به مکانیکی داشتن و الان تو حرفه شون استادی هستن برا خودشون. "
استاد تو بیان مطالب ، مقدمه ای نمی ذاشت و اصل مطلب رو نشونه می گرفت.
هاج و واج ایستاد و نگاهی به چهره آرمان کرد. تو دلش پری رو نفرین کرد! تا اونجا که ذهنش به یاد می آورد، دوقلوها باید یه شباهتی به هم داشته باشن ولی این دو تا برادر زمین تا آسمون باهم متفاوت بودن. آرش کجا و ... 
گیج شد. یهو همه فکرایی که این یه هفته باهاش درگیر بود به مغزش هجوم آوردن؛ خوش تیپ ، حجاب ، دکتر ، چادر  . حالا گزینه جدیدی به روش باز شد .
آیا حالا می شد معامله کرد؟ 

 

  • صبا کریمی

بازم همون اتفاق تکراری و روزمره ولی مثل بار اول پر از حس تازگی ؛
سلامی گفتن و از کنار همدیگه رد شدن. هیچ وقت بدون سلام رد نمی شد. سلامی که از دید اون احساسی تر از این حرفا بنظر می اومد .مطمئن بود که اشتباه نمی کنه. کمی که رفت، برگشت به عقب نگاهی انداخت و رفتنش رو تماشا کرد . پسر همسایه بود. اطلاعات مختصر ولی بدرد بخوری ازش داشت؛ از جمله اینکه این جوون رعنای محله اسمش سهرابه ، بچه درس خون دانشگاه بود و حالا هم مهندسیه برای خودش و تو یه شرکت مشغول کاره. آخرین بچه خانوادس و با پدر و مادرش زندگی می کنه و پدرش مدیر بازنشسته مدرسه س .  گزینه خوبی به نظر میاد برای امر خیر !! 
با این فکر خندید و به راهش ادامه داد.

**
در حال مرتب کردن اتاقش بود که زنگ زدن. بالاخره اومد. چادر نمازشو سر کرد و با عجله رفت حیاط و درو باز کرد. دوستش سحر بود. سحر زیاد بهش سر می زد. مثل خواهر بودن. تقریبا چند ماهی می شد باهم صمیمی شدن. تو یکی از همین کلاسهای هنری باهاش آشنا شد. دختر شیرین زبون و پر جنب و جوشی بود. همینطور که داشتن خوش و بش می کردن ، گزینه مذکور درحال رد شدن بود. نگاهی به دو دوست کرد و سلام دلنشینی داد و رد شد. 
سحر شوخی و جدی گفت:" ببینم چرا هر وقت ما میایم اینجا، این آقا در حال رد شدنه؟ خیره ایشالله.بنظر ارادت خاصی به این خونه دارن "
لبخندی زد و گفت: " پا قدم شماست سحر خانوم. هر جا میری بلا با خودت می بری."
سحر دوباره گفت:" کی بشه شیرینی  عروسیتو بخوریم خانوم."
و همینطور که صحبت می کردن وارد خونه شدن. 
** 
چقدر اون روز خسته شده بود. گرما هم این حسش رو تشدید کرد. نزدیک خونه شد که دید جناب سوژه کنار در خونه شون ایستاده. قلبش شروع به تپش کرد . تپشی قوی تر و پر سرو صداتر از روال معمول. سوالهای کلیشه ای به جونش افتاد:"یعنی اینجا چکار داره؟ یعنی رفته خونمون؟ یعنی ... "
آروم نزدیک شد. سهراب تو سلام پیش دستی کرد و گفت :" سلام نرگس خانوم، می بخشید مزاحم می شم. خواستم در مورد موضوعی ازتون سوالی بپرسم. البته اگه ...
سرش داغ شد. کمی هم ذوق کرد . حواسشو جمع کرد ببینه دقیقا چی میگه که یه وقت اشتباهی اطلاعات نده به مامانش. 
"نرگس خانوم، اگر ممکنه می خواستم در مورد دوستتون که ظاهرا اسمش سحر خانومه بیشتر بدونم. اگر ممکنه شماره منزل شون رو بهم بدین که بدم به مادرم .خدا بخواد امر خیره ."
این بار دیگه سرش  داغ نبود بلکه گیج و منگ شده بود و صدایی جز بوق ممتد تو گوشاش نبود...

** لطفا در مورد قصه ای که نوشتم نظر باارزشتون رو بنویسید حتی اگر دو کلمه باشه. ممنونم . حمایت شما می تواند نویسنده ای بسازد از من به بزرگی ارنست همینگوی .. :))

 

  • صبا کریمی

چشمها ...

با شنیدن صدای وحشتناک موتور ، ترس بهش غلبه کرد و خواست مسیرش رو به اون طرف خیابون به سرعت تموم کنه که پاش به لبه پیاده رو گیرکرد و نقش بر زمین شد. خودش یه طرف و چادرش طرف دیگه . اتفاق نیفتاده بود چادر از سرش بیفته. 
دستهاش رو از  آسفالتهای سرد زمین جدا کرد. پر از خراشهای کوچیک بود. لباسهاش به حدی خاکی شده بود که انگار توی تلی از خاک غلطوندنش اما مهمتر از اون ، چادری بود که سرش نبود . زانوهاش قوت نداشت ، معلوم نبود اثر زمین خوردنه یا ترس. به زحمت بلند شد که بره سمت چادر. دستی به طرفش دراز شد.
***

نگاهش گره خورد به نگاه خانومی چادری که تقریبا هم سن مادر خودش بود . لبخندی به لب داشت و آرامشی عجیب در لحظه ای که جاش نبود و کمی هم دورتر از آن ،نگرانی .
دستش رو گرفت .به زحمت بلند شد و ایستاد. خانوم رفت چادرش رو از روی زمین برداشت ، تکانی داد و روی سر دختر مرتب کرد و دستی به گونه هاش کشید و نوازشش کرد. هنوز ترس بر اندام دختر بود و قوت ایستادن نداشت. خودش رو کنترل کرد. خم شد کیفش رو از روی زمین برداشت و بلند شد . اما آنچه که دیده بود براش گیج کننده بود. خانوم ،سوار موتور شد. دقیقا همون موتور!! با اون صدای وحشتناکش... موتورسوار پسر جوانی بود که آبی چشمهاش از پشت کلاه ایمنیش توجه دختر رو - علیرغم همه دردهاش - جلب کرد. نمی دونست باید تشکر کنه یا دعوا . خیلی هم اهل حرف زدن با غریبه ها نبود . شاید بی دقتی از خودش بود .تو همین برزخ بود که پسر جوان که پوششی آراسته داشت با چهره ای که به مادرش شبیه بود جلوی دختر ایستاد و گفت: "واقعا معذرت می خوام . اگر درد دارید با مادرم ببریمتون درمانگاه.
خاموش ایستاد و به چشمهای موتورسوار نگاه کرد. یعنی می خواست چیزی بگه اما پیشمون شد و کمی هم خجالت کشید. پسر طوری ازش  عذرخواهی کرد که شرمندگیش رو کاملا داد می زد.
دختر لنگان لنگان از کنار موتور و موتورسوار و مادرش رد شد و به راهش ادامه داد. چهره خانوم چقدر براش آشنا بود.

**
امروز روز مهمی بود. قرار بود براش خواستگار بیاد. همه کارها انجام شده بود و خونه در انتظار  رسیدن مهمان بود. دل تو دلش نبود. هیچ شناختی از خواستگار نداشت ولی از مادرش تعریف خونواده پسره رو شنیده بود. آشنای نزدیک یکی از همسایه ها بود. 
بالاخره زنگ درو زدن. مادر در رو باز کرد و به سمت حیاط رفت تا از مهمان به گرمی استقبال کنه. دختر از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. ولی حیاط روشنی کافی نداشت . منتظر شد نزدیک پنجره برسن. درست همونجا بود که پسر سرش رو بلند کرد. در یک لحظه نگاه او با نگاه غریبه درهم رفت . همان چشمهای آبی پشت کلاه ایمنی ... 

** داستان من یه نکته داره و اون هم اینه که ... !!!
خب همشو نگم. اگر گفتید نکته داستان من چیه؟ خوشحال میشم نظر بدین در این وبلاگ دور افتاده و مهجور و نوپای بنده. 

  • ۲ نظر
  • ۲۶ اسفند ۰۳ ، ۰۲:۲۱
  • صبا کریمی

یعنی کی می تونه باشه این وقت روز؟ ساعت سه بعد از ظهر بود که زنگ در به صدا در اومد. درو باز کردم. دیدم خانومی غریبه جلوم وایستاده. براندازش کردم. با دیدن لباسهای خونیش کمی ترسیدم. پرسیدم بفرمایید چیزی شده؟ با صدایی خسته که اگه دقت می کردی توش آرامش پیدا می کردی گفت: می بخشید مزاحم شدم . من پسرم تصادف کرده بردمش بیمارستان. خواستم نماز بخونم ولی لباسام خونی بود. اگر ممکنه بهم لباسی بدین برای نماز. خیلی تعجب کردم. خونمون از بیمارستان فاصله زیادی داشت. چطور خونه ما؟ 
تارفش کردم داخل. بهش لباسی دادم که اندازش باشه. رفت یه دوش سرپایی گرفت و لباساشو عوض کرد و اومد نمازشو خوند و بعد هم لباسهای خونی خودش رو پوشید و اونها رو تحویلم داد. تشکر کرد و رفت و من رو با فکر و خیالام تنها گذاشت.

                                                  *******************
همسایه جدید

همسایه دیوار به دیوارمون می شد . تازه با وانت بار آوردن. یه مادر بیمار و یه پدر با موهای جوگندمی که از قیافه ش داد می زد که معتاده و یک پسر جوون.
دلم سوخت برای خانومه. از مادرم اجازه گرفتم و رفتم برای کمک. پسر اسمش مسعود بود. پدرش خیلی مهربون صداش می کرد: مسعود بابا، اون کارتنو بیار این طرف بذار. مسعود خجالتی بود. بنظر دو سه سالی ازم کوچیکتر بود. چند بار اتفاق افتاد که وسیله ای رو دوتایی بلند کنیم و به خونه ببریم. حتی نگام نمی کرد. از این نوع رفتارش خوشم اومد. بنظر می اومد خانواده مهربونی هستن برعکس تصوراتم درمورد یک خانواده با پدر معتاد. فکر می کردم همه پدرای معتاد دست بزن دارن. 
بعد از مدتی کار کردن پدر ، سیگاری به دست گرفت و گوشه دیواری نشست وشروع کرد به برانداز کردن ساختمونای دور و بر . انگار می خواست با محیط جدید آشنا بشه. 
یه کارتن رو اومدم بلند کنم دیدم داره از دستم میفته. صدا زدم آقا مسعود بیاین کمک .پرید اومد سمتم . با چشمای خسته ولی پر انرژی نگاهم کرد و  گفت : "ببخشید." 
دلم براش سوخت. بنظر خیلی تنها می اومد. یعنی دوستی کسی نداشت که بیاد برای کمک؟!
مادرش داخل خونه به زحمت وسایل رو جابجا می کرد تا کمی سرو سامون بده به بهم ریختگی کارتن ها. اما کار اون نبود. خودم اجازه گرفتم و دست به کار شدم و وسایل آشپزخونه رو براش ردیف کردم. وسیله زیادی هم نداشت. هرچه که باید داشت رو داشتن. پذیرایی هم شامل یه مبل داغون و چند تا پشتی بود که چیدنش کاری نداشت.
مادرش لابلای کار دعام می کرد. اسممو پرسید و اینکه کلاس چندم هستم و ... . فکر نمی کردم با این حال بی حالش علاقمند باشه در مورد من چیزی بدونه اما خیلی مهربانانه ازم سوالاتی پرسید و در آخر هم خیلی تشکر کرد. نوع برخوردشون به خانواده فرهنگی خیلی شبیه تر بود تا یه خانواده ای که باباشون معتاده.

کار تقریبا بعد از ظهر تموم شد. وسایل سنگین رو آقای راننده و کمکش جابجا کردن به همراه غرولند.
خواستم برم که مسعود جلوم ایستاد. موهای قهوه ای پرپشت و پوست روشنش توجه منو جلب کرد. دو سه ثانیه ای ساکت بود و انگار فکر می کرد چطوری تشکر کنه ازم. گفت: ممنون خانوم ... 
گفتم مریم هستم. ادامه داد: "ممنونم مریم خانوم. خیلی خسته شدین ببخشین."
گفتم : "خوشحال شدم به مادرتون کمک کردم." نگاهی بهم انداخت و بعد یهو سرشو زیر انداخت و گفت : "مادرم چند وقتیه مریضه. باید خیلی مواظبش باشم. "
گفتم : خدانگهدار. از اینکه نگران مادرش بود حس خوبی داشتم. 
دو شب بعد خونه یکی از همسایه ها رو دزد زد. هرچیز بدرد بخوری که داشتن رو بردن . همه خیلی ناراحت شدیم و کمی هم ترسیدیم. دزدی تو این محله بی سابقه بود . 
جمعه منزل اقوام نهار دعوت بودیم . خونه شون تقریبا نیم ساعت ازمون دور بود و این برامون مثل یه سفر کوتاه و دوست داشتنی بود. عصری که برگشتیم بنظر می اومد اتفاقی افتاده . چند تا از همسایه ها ایستاده بودن گوشه ای و مشغول صحبت بودن. در حیاط همسایه تازه وارد باز بود. آروم وارد خونه شدم. کمی جلو که رفتم دیدم خونه خالیه. همه جا رو نگاه کردم. انگار اومدن همسایه جدید یه خواب بود برام. با عجله بیرون اومدم .به صحبت همسایه ها گوش کردم. قضیه مربوط بود به سرقت چند شب پیش .چون همسایه جدید معتاد بود متهم شد به دزدی . هرچند این فقط ادعا بود اما همسایه طاقت نیاورد. بارش رو جمع کرد و رفت. 

من ماندم و نگاه حیران و ماتم به در خونه ای که باز بود!!!
 

** خوشحال می شم در مورد نوشته ام نظر بدید. آیا می تونم نویسنده قصه های کوتاه بشم ؟ ! 
توی تیتر هم نوشتم قصه های کوتاه معروف چونکه بالاخره معروف میشه دیگه مگه نه؟!!

  • ۲ نظر
  • ۲۵ اسفند ۰۳ ، ۲۱:۴۶
  • صبا کریمی

یه روز پسرم گشنه ش بود . بهش یه ساندویچ کوچولو دادم . ساندویچشو گرفت رفت روی مبل تو پذیرایی نشست. گفتم مامانی اینجا می ریزه برو تو آشپزخونه بشین .با اطمینان گفت نه من نمی ریزم. 
بعد از اینکه ساندویچش رو میل کرد دیدم بعله قصه بر اساس آنچه انتظارشو داشتم پیش رفت. گفتم مامان نگاه کن روی مبل ریختی. با جدیت و با اشاره دست بهم گفت: من نریختم، خودش ریخت!!!
گاهی منطق آدمها همینقدر عجیب و غریب و متفاوت است. دقیقا مثل اینه که زبون شما رو نمی فهمه. برای یک بچه پنج ساله منبر رفتن چقدر مثمر ثمر است؟
خب برم سر اصل مطلب ؛

مسئله حجاب چند سالیه خیلی تغییر کرده یعنی اگر یکی بعد شش هفت سال از خارج بیاد و تو خیابونا دور بزنه، فکر می کنه اشتباهی اومده . 
از دید من بعنوان یک خانم مذهبی، حجاب مسئله شخصی نیست. بلکه نوع پوشش و رفتار آدمها رو باید مورد نقد قرار داد. اینطور نیست که اگر کسی به هر شکلی وارد اجتماع بشه ، به بقیه ربطی نداشته باشه. همونطور که هر کسی اجازه نداره هر چیزی رو بفروشه تو خیابون.
حالا این مسئله از دید یک دختر بی حجاب و یا خانومی بی قید و بند به چه شکلیه؟ آیا اون هم دیدگاه منو داره؟مسلما نه و یقینا در مقابل دیدگاه من جبهه تندی خواهد گرفت.از دید ایشون حجاب کاملا شخصیه و ربطی به بقیه نداره. چون اگر ربط داشته باشه که اجازه نمی دن به هر شکلی بخوام وارد جامعه بشم.
حالا من سوالم از دختران گلم که با پوشش زننده وارد خیابون میشن این هست که علت انتخاب این نوع پوشش چیه؟ آیا بجز جلب توجه و جلب نگاه بقیه است؟ آیا بجز اینه که "خواهش می کنم نگام کنید، کلی زحمت کشیدم ببینید چقدر جذاب شدم ".
به شکل دیگه بپرسم؛
اگر کسی در ملاء عام به شما جسارتی بکنه، آیا به بقیه ربطی نداره؟ اگر کسی فریاد کمک کسیو بشنوه ولی بی تفاوت از کنارش رد بشه ، از دید شما چطور آدمیه؟ اصلا اسمشو آدم می ذارین؟ 
اگر اینها مهمه ، پس خیلی چیزهای دیگه هم مهمه. در خیابونی که شما قدم می زنی ، پسران جوانی هم هستند که مثل شما در اوایل شور جوانی هستند. آیا مطمئن هستید دین آنها با دیدن جمال فیک شما سست نمی شود؟ آیا مطمئن هستید که کسی به گناه نمی افتد؟

اگر مطمئن باشید که ممکن است خانه ای ویران شود ، چشمی به گناه بیفتد، توجه حرامی به شما جلب شود، شما مسئول هستی. علاوه بر گناه کبیره خودت، باید گناه دیگران رو هم به دوش بکشی . آیا توان عقوبت شدن در آن دنیا رو دارید؟می تونید جواب خدا رو بدید؟

بعد از بی حجابی ، بی حیایی سراغ جوانهای ما میاد. بی حیایی تعریفش چیه؟ در مورد حجاب تعریف من از بی حیایی اینه که شما رسما و عمدا پوششی رو انتخاب کنید که نگاه آلوده رو به خودش جلب کنه. شما لباسی به تن کنی که عقده شهوت شما رو نشون بده و جز خواهش برای جلب نگاههای حرام نداشته باشه. کیه که تفاوت بین شخص بی حجاب و بی حیا رو ندونه!!!
و اماااا دعا:
خدایا به جوانان سرزمین من حیا و عفت و ایمان عطا کن. در دلهاشون ترس از خودت رو قرار بده و کمکشون کن که از چیزی بجز تو نترسن.از دوستای نابابشون نترسن ، از پدر و مادر بی اعتقادشون نترسن،  راه درست رو پشت هم بهشون یادآوری کن . نشونه هات رو براشون بفرست تا فقط سمت تو بیان . آمین یا رب العالمین 

 

  • ۲ نظر
  • ۲۴ اسفند ۰۳ ، ۰۴:۱۸
  • صبا کریمی

خب یکم از خودم تعریف کنم؛ پسرم برای رفتن به حموم مشکل داره یعنی بالکل از آب خوشش نمیاد. یه بار بعد از کلی گریه و زاری که نمیام و اینها ، بردمش و برای اینکه فضا رو عوض کنم از زبون سردوشی سیار با پسرم صحبت کردم. سردوشی رو دست گرفتم و انگار که داره نگاش می کنه تکونش دادم و با تغییر صدا  شروع کردم به صحبت کردن:" سلام محمد حسین چطوری ؟ چرا گریه کردی؟ من صداتو شنیدما. خیلی تعجب کردم . گفتم چرا محمدحسین گریه می کنه ."
به پسرم گفتم ایشون اسمش حموم گوگولیه باهاش حرف بزن.
محمدحسین انگار خوشش اومد لبخند شیرینی زد و شروع کرد به صحبت :
- من دوست ندارم حموم بیام
+ چرا ؟ من دوست دارم باهات بازی کنم . باهات حرف بزنم من اینجا خیلی تنهام. خسته شدم خب.
- حموم آب داره . حوصله آبو ندارم .
+ خوبه که . اول کف کفی میشی بعد من روت آب می ریزم کف کفیا میرن سر می خورن میرن تو چاله چوله . 
- می دونستی من تولدم بود قبلا. بابام برام ماشین شارژی خریدا. 
+ واااای چه جالب. خوش به حالت . من بلد نیستم بازی کنم
- آره. تازه من یه دستگاه دارم باهاش بازی می کنم. محمد داداشی هم دستگاه داره هر وقت میرم خونشون میده بازی کنم. ماشین بازی خفففففن داره !"

و اینطوری شد که داستان ما شروع شد. بعد از این خلاقیت جالب بنده، حموم رفتن خیلی راحت شد.
از این به بعد فضای حموم برای محمدحسین سرگرم کننده شد، دوستی داشت که باهاش حرف بزنه و از اتفاقاتی که این چند روز افتاد بگه . جالب اینجاست که اینقدر با احساس و با حوصله جزئیات رو تعریف می کنه که خودمم از بعضی هاشون بی خبر بودم.

خلاقیت خیلی به زندگی کمک می کنه. اینکه باید در همون لحظه چه کاری کنی که بتونی شرایط رو درست کنی. درسته که یه سری شرایط دست ما نیست ولی یه سریش که هست.
مثلا در مورد پسرم متوجه شدم در طول شبانه روز یه لحظاتی هست که فقط دوست داره یه بهانه کوچیک پیدا کنه و زار زار گریه کنه. این جور مواقع بغل کردن و خوراکی دادن خیلی فایده نداره. باید یه اتفاق جالب بیفته که بتونه حواسش رو از گریه پرت کنه . یه شب تازه نشستم که استراحت کنم.ایشون بازم بهانه و جیغ و گریه. نفس عمیقی کشیدم و بعد نگاش کردم و گفتم :"الان مامان گربه میاد کنار در و منو دعوا می کنه که چرا بچتو نمی خوابونی که بچه ملوس منو بیدار کرد!! بیا این پستونکو بهش بده بخوره دهنش بسته شه. ما هم پیشی هستیم ما هم باید بخوابیم دیگه !" با تموم شدن این جمله محمد حسین خندید و دوست داشت داستانو ادامه بدم .و اینطوری کلا یادش رفته بود که داستان قبل از پیشی چی بود . 
محمدحسین یه پسر پنج سال و سه ماهه است . بچه ای که مثل اکثر بچه ها بازی یا نقاشی دوتایی دوست داره. یعنی باید کنارش باشی و خلاقیتش رو بیدار کنی . اگر فقط مداد و دفتر بدی که بشین نقاشی بکش تقریبا یه نقاشی ثابت داره ( صفحه تبلت و اپ های درونش ) و تحویلت میده و شما در صفحه نقاشی یه مستطیل بزرگ و چند مربع کج و معوج کوچک با شکل های مرموز درونش می بینی . ولی اگر کنارش بشینی خیلی چیزهای جالبتر برات می کشه . بچه ای تقریبا کم رو که فعلا نمی تونه خوب از خودش دفاع کنه. بهش گفتم باید غذای مقوی بخوری تا قوی بشی و اجازه ندی بچه ها دستت رو بکشن یا هلت بدن. باید بتونی دستت رو از چنگ اونا در بیاری !! 
ایشون تا پنج ماه پیش علاقه ای به گوشی نداشت ولی از وقتی هرجا میریم و می بینه بچه ها مجهز به گوشی بابا مامانشون هستن و نشستن مشغول بازی ، ایشون هم فهمید گوشی چیزی است که می توانی بازی از بازار دانلود کنی و پدر نت منزل رو در بیاری. دستگاه بازی هم دوست داره . یکی از خوبیهای ایشون اینه که چون ساعت یاد گرفته ، هر زمانی رو از قبل باهاش هماهنگ کنی همون موقع میده. البته گاهی که حواسش پرت میشه و چند دقیقه ای دیرتر میده معذرت خواهی می کنه. 
خصلت های جالب زیاد دارن ایشون. ایشالله فرصت بشه می نویسم . 
حالا دعا: خدایا همه فرزندان سرزمینم سلامت باشن و ما بزرگترها شاهد موفقیت و خوشبختی شون باشیم . آممممممین 


 

  • ۳ نظر
  • ۲۱ اسفند ۰۳ ، ۱۵:۱۵
  • صبا کریمی

خب ماه قشنگ رمضان هست و امیدوارم از برکات این ماه استفاده کنید و توفیق عبادت و روزه داری نصیب همه شما خوبان بشه. 
این حکایت رو شنیدید که بزرگی شاگردان خودش رو به بیابان می بره و بهشون میگه این شما و این ریگهای بیابان. هر کس به مقداری که می تواند از این شن ها جمع کند. خلاصه عده ای شوخی می پندارن ! و بی خیال میشن و وقت به بطالت می گذرونن. عده ای میگن  حالا که اومدیم یه دو مشتی ریگ جمع کنیم. عده ای که به مراد خودشون  ایمان دارن به خودشون زحمت می دن و تا جایی که می تونن ریگ جمع می کنند و عده خیلی کمی هم از دیگران درخواست کیسه ای یا ظرفی می کنن تا  بیش از توان خود جمع کنند. در آخر آن حکیم و استاد به اینها میگه که عزیزان تصور کنید این ریگ ها از طلا باشد. حالا با خود چه فکر می کنید؟ خب مسلما اونی که هیچ ریگی به همراه نیاورد شدیدترین خسارت ها رو دچار شده و حتی اون شخصی که بیش از توان خودش هم جمع کرد باز هم حسرت می خورد که شاید بیشتر از این هم می شد جمع بکند.
ماه رمضون فرصتی اینچنینی هست. امیدوارم بتونیم نهایت استفاده رو از این ماه ببریم. خدا در این ماه درهای رحمتش رو چارطاق باز کرده. شاید دیگر نتوانیم از این فرصت استفاده کنیم. ایشالله که بتوانیم البته :)
روز اول ماه مبارک می خواستم مطلبی بنویسم که نشد گفتم روز دیگه. و الان که دارم می نویسم شد روز دهم ماه مبارک. به همین سرعت زمان از دست ما در رفتنی است :)
دیدید بعضی از عزیزان که شاید در ماههای دیگه نماز هم نمی خونن ، این ماه تغییر می کنن. حجابشونو درست می کنند در نشست و برخاست ها دقت می کنند و نماز می خونن. سعی می کنن تا جایی که ممکنه حلال حروم کنن، یعنی رعایت کنن. حالا نمی خوام بگم این چه ایرادهایی داره می خوام بگم حداقلش این آدمها فهمیدن تو چه ماهی نفس می کشن و چه فرصت طلایی خدا بهشون داده. شاید همین اقدامشون باعث خیر بشه در زندگی شون . خدا رو چه دیدی !!
حالا یکم دعا کنیم:
خدایا به مقربین درگاهت از تو می خواهیم قدمهای کوچک ما را استوار نگه داری درجهت رسیدن به خودت و به اعمال ناقص و داغان ما  رنگ و لعاب الهی بدهی. ما غرق در غرور و منیت و خودخواهی هستیم. شاید اعمال ما خالص نباشد اما تو بزرگی و بر اساس بزرگی خودت ما را مورد رحمت قرار بده نه بر اساس اعمال و کردار ما. خدایا عاقبت همه ما را بخیر کن. و خدای مهربان ، دنیا را با ظهور حجتت عطرآگین کن . آمین یا رب العالمین

  • ۰ نظر
  • ۲۱ اسفند ۰۳ ، ۰۳:۴۸
  • صبا کریمی

سرو صدای بچه ها کلافه ش کرده بود. یه لحظه اومد روی تخت دراز بکشه و استراحتی بده به بدن خسته از کارهای خونه و مغزش دم بزنه. اما دعوای بچه ها حالشو گرفت. کمی منتظر شد تا شاید تموم بشه اما فایده نداشت. داستان ادامه دار بود. بلند شد . کمی نشست و سرش رو میان دستهاش گرفت و چشمهاشو بست . چه کاری می تونست الان شرایط رو درست کنه. رفت تو آشپزخونه . کمی سیب و پرتقال و ... از داخل یخچال برداشت و شست. ریزشون کرد و در چند ظرف جداگانه درست تقسیمشون کرد تا باز دعوای جدید شروع نشه.
روی مبل نشست و بچه ها رو صدا کرد. با لپ تاپ یه برنامه که بچه ها دوست داشتن رو آورد . بچه ها اومدن نشستن روی مبل و میوه هاشونو گرفتن و شروع کردن به تماشای برنامه و خوردن میوه. کمی کنارشون نشست و خودشم یکی دو تکه میوه برداشت. ولی خستگیش قدرتش بیشتر از گرسنگی بود. بلند شد و دوباره رفت اتاقش .
روی تخت دراز کشید و چشمهاشو بست ولی دیگه خواب از چشاش رفته بود. با همون چشمای بسته فکر کرد. "همه احساس ها و نیازهای ما مهمان ما هستن. خواب و بیداری ، عصبانیت و استرس ، خشم و نفرت ، گرسنگی و وحشت و خستگی. درست این است که با همه این مهمانان به مهربانی رفتار بشه و تعادل ایجاد بشه.این نیازها رفتنی هستن و اونچه که می مونه نوع برخورد ما در مواجهه با این احساس ها و نیازهاست. "
** تقدیم به مامان های خسته و عاشق و دوست داشتنی.

 

  • ۰ نظر
  • ۰۹ اسفند ۰۳ ، ۲۱:۵۸
  • صبا کریمی

افتاد به جون آشپزخونه. امروز حال و حوصله ظرف شستن نداشت . اما آخرای شب دیگه دلش نیومد. اومد و به داد ظرف و ظروف کثیف رسید. گاز و سینک رو دستمال کشید. روی کابینت ها رو مرتب کرد.آشپزخونه زیبا شد . حتی فکر کنم ازش تشکر هم کرد.
 از پنجره آشپزخونه بیرونو نگاه کرد تا با دیدن منظره  و دار و درخت از خستگیاش فاصله بگیره اما بیرون خیلی تاریک بود و چیزی مشخص نبود بجز همون پنجره روشن همیشگی در دوردست که چشماشو بهش دوخت. پنجره ای که انگار نزدیک آسمون بود. این پنجره همیشه باید روشن باشه وگرنه دلش می گرفت.
همینطور که خیره به پنجره ایستاده بود ، صورتی دید که از لبه پنجره بیرون اومده و بهش نگاه می کنه. صورتی با لبخندی گرم و مهربان. با حرکات آرام و بی صدای لب بهش گفت خسته نباشی . با اینکه خیلی دور بود ولی کاملا متوجه حرکات لبش شد. لبخند زد. لبخندها در هم گره خورد و ... . ناگاه از تصوراتش اومد بیرون و دوباره نگاه کرد. صورتی در چارچوب پنجره نبود. ولی بالاتر از همین پنجره خدا داشت نگاهش می کرد. خدا بهش خسته نباشید گفت .بیشتر لبخند زد . دلش در کش و قوس شادی و اشک سردرگم مانده بود.
شروع کرد به حرف زدن های دلی:"خدایا ممنونم که منو نگاه می کنی و هوای منو  داری. خدای مهربونم ، می دونم مواظبمی. خیلی دوستت دارم. ازت می خوام کاری کنی همیشه حواسم بهت باشه "
از این پنجره اوج گرفت به آسمان بی انتهای الهی و با خدای خودش حرف زد. سبک شد . از کنار پنجره دور شد و رفت به باقی کارهاش برسه. 

** خیلی دلی برای خانومای زحمتکش خونه دار که شاید اونطور که باید ازشون قدردانی نشه ولی می دونن با کی معامله کردن و  می دونن بالاتر از همه دستها یکی هست که حواسش بهشون هست و بهشون خسته نباشید میگه.

  • ۰ نظر
  • ۰۹ اسفند ۰۳ ، ۲۱:۳۸
  • صبا کریمی

بعضیا خیلی تنهان ، مثل اون خانوم مریضی که نیمه شب با دوتا بچه کوچیکش اومده اورژانس.

بعضیام خیلی نامردن ، مثل دلال های محترم دارو که جون و خون مردم رو تو شیشه می کنن و می خورن!
بعضیام خیلی مردن، مثل اون خانوم معلمی که ماشینشو فروخت تا خرج درمان شاگرد مدرسه ایش کنه.
بعضیا خیلی منصفن ، مثل فروشنده وانتی که پول اون پیرزن تنها و بی کسی که اومده واسه خرید یکی دو کیلو سیب زمینی پیاز رو نمی گیره.
بعضیا خیلی باغیرتن مثل آرمان شهید که حتی به تقیه از ولایت و رهبری بد نمی گن و از آرمانهاشون دفاع می کنن.
بعضیام خیلی گرگن مثل آدمهایی که برای سرقت یک گوشی یا پول از عابری ، حاضرن جونشو بگیرن.

شعری هست از فریدون مشیری عزیز که مفهومش اینه: مراقب باشیم با گرگ درونمون بزرگ نشیم که اگر باهاش پیر بشیم نمیتونیم باهاش درگیر بشیم .صب کنید شعرش رو بذارم بخونین:
 

گفت دانایی که گرگی خیره سر             هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جاری است پیکاری سترگ            روز  و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست                صاحب اندیشه داند چاره چیست؟

ای بسا انسان رنجور پریش                  سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسازورآفرین مرد دلیر                    هست در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک            رفته رفته می شود انسان پاک

وآن که با گرگش مدارا می کند              خلق و خوی گرگ پیدا می کند

درجوانی جان گرگت را بگیر                    وای اگراین گرگ گردد با تو پیر

روزپیری گرکه باشی همچو شیر             ناتوانی درمصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند                  گرگ هاشان رهنما و رهبرند

این که انسان هست این سان دردمند       گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند             گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب            با که باید گفت این حال عجیب؟!...

فریدون مشیری

 

  • ۱ نظر
  • ۰۱ اسفند ۰۳ ، ۱۸:۰۲
  • صبا کریمی