طراوت صبح

یه مامان خونه دار که نویسندگی رو دوست داره

طراوت صبح

یه مامان خونه دار که نویسندگی رو دوست داره

سلام خوش آمدید

۲۹ مطلب با موضوع «پراکنده» ثبت شده است

عجب سرعتی داره این رشد تکنولوژی بخصوص پدیده هوش مصنوعی که حسابی انگشت به دهانمون کرده. 
یعنی قشنگ تصویر این فیلمهایی که مثلا مربوط به بیست سال دیگه ست و همه چی مصنوعی و رباتیک هست میاد تو ذهنت. شاید ده سال دیگه آدمهایی تو جامعه ببینیم که آدم نیستن بلکه ربات آدم مانند هستن و ما نمی تونیم اصل رو از فرع تشخیص بدیم. دیگه نمی دونیم حقیقت چیه و دروغ کدومه. و این چقدر ترسناکه ؛دنیایی که نتونی حقیقت رو از دروغ تشخیص بدی . 
مادر پدرامون که برامون جهاز می خریدن از دوران راهنمایی شروع می کردن به خریدن. یعنی اگه یه جارو برقی می خریدن پنج سال بعد فقط چند رنگ جدید اضافه می شد به بازار . ولی الان من اگر برای بچه م مثلا یه پلوپز بخرم مطمئنا پنج سال دیگه به دردش نمی خوره.  احتمالا یه ربات خانه دار بیاد که علاوه بر غذا درست کردن، حتی زیر مبلا رو هم تی بکشه :) . خب در اون صورت دیگه احتمالا ما کمردرد نداریم یا آرتروز دیگه ماهیت خارجی نداشته باشه یا واریس دیگه منقرض بشه ایشالله. ولی مطمئنا بدبختی های دیگه ای خواهیم داشت که دوست ندارم بهش فکر کنم یا بنویسم. چند تا ساده هاش میشه این که دیگه نمی تونیم از دوستا پول قرض بگیریم یا باهمدیگه بریم گردش یا باهم بگیم و بخندیم. شاید زندگی رباتیک روح و جسم ما رو تسخیر کنه و ما در واقع انسان ربات نما بشیم. یعنی روح زندگی در ما محو بشه. هدفها مطمئنا تغییر می کنه و چشم و هم چشمی ها به شکل متفاوتی بروز کنه. مثلا تولد بچه مونو دیگه به این شکل نمی گیریم. مثلا در ارتفاع پنج کیلومتری از زمین برگزار کنیم با تم واقعی فضایی :) 
تنها کسایی می تونن عادی زندگی کنن به نظر من که از عقیده و دین شون کمک بگیرن. اصل دین عوض نمیشه که . یک سری مسائل جدید بوجود میاد که بر اساس همون اصل برای اون مسائل فتوا میدن. 
مثلا الان که ناخن کاشتن مد شده آیا وضو و غسل اشکال داره یا نه؟ خب اصل چی میگه ؟ میگه هر چیزی که مانع رسیدن آب وضو به اون محل بشه باید برداشته بشه مگر در یکی دو صورت مثل اینکه خونریزی کنه یا خطر داشته باشه. اما آیا کاشت ناخن بایدی هست یا نه؟ 
ممکنه یه خانومی بگه که من باید زیبا باشم و زیبایی حقمه. اما این تشخیص شماست که ناخن شما رو زیبا می کنه. عده ای از ناخن بلند بدشون میاد . پس حقیقت کجاست؟ 
حالا این خیلی به تکنولوژی ربط نداشت ولی هرچه جلوتر میریم ، همه مسائل پیچیده میشن در ظاهر. اما باطن رو باید در بستر دین جستجو کرد. اگر می خواهیم نجات پیدا کنیم از همه مسائل آخر الزمانی باید سوار بر کشتی دین که کشتیبان اون در درجه اول خدا و بعد هم اهل بیت علیهم السلام هستند بشیم. 

 

  • صبا کریمی

به خونه جدیدی نقل مکان کرده بودیم. اسباب ها رو چیده بودیم ولی هنوز به فضای خونه عادت نکرده بودیم . از نظر من این خونه، سوراخ سمبه زیاد داشت. پله هایی داشت به بالا و پایین. پله هایی که به سکوهایی ناموزون در اتاق نشیمن یا سالن وصل می شد . از این خونه های بزرگ ولی نه شیک.
 
اون شب تعدادی مهمان دعوت داشتیم. دقیقا یادم نیست چه کسایی بودن خونمون ولی کم نبودن. 
از کارهای قبل و بعد و پذیرایی کردن و ... خسته شده بودم. خواستم کمی بشینم روی مبلی که تو سالن بود . ناگهان چشمم افتاد به گربه عجیبی در وسط اتاق. گربه ای که قیافه ش ثبات نداشت. انگار هر آن داشت تبدیل می شد به موجودی دیگه . مثل عکسهای پشت آینه جیبی که قدیما داشتیم و با حرکت آینه عکسهای پشت جلدش تغییر می کرد و ذوق زده مون می کرد . گاهی صورتش تغییر می کرد و گاهی بدنش.شبیه آدمی شده بودم که چشمهام رو پرده ای تار پوشونده بود و نمی تونستم واقعیت رو واضح ببینم . چیزی نمونده بود گربه به شیر واقعی تبدیل بشه که همسرم با شجاعتی که قبلا ازش ندیده بودم ، پرید و مثل حریف کشتی ،پنجه در پنجه گربه شیر مانند یا شیر گربه مانند شد. با فشاری که به این جانور آورد اونو به ماهیت نخستش برگردوند ( همون گربه)  و بعد هم گربه با جیغی مخوف پا به فرار گذاشت. 
تقریبا نفس راحتی کشیده بودیم. مهمانی به شکل معمولی خودش برگشت. همه چیز داشت یادمون می رفت که ناگهان گربه به شکل غول آسایی وارد سالن شد و با چشمهای جادویی و افسانه ای خودش هر کس رو تبدیل به موجودی می کرد، موجوداتی که ماهیت واقعی ندارن. تقریبا به موجودات ترسناک انیمیشنی که شبیه به گودزیلا بودن . هر کس ناله ای وحشتناک سر می داد و از چهره جدیدش ابراز شدید نارضایتی می کرد. صحنه رعب آوری بود که ببینی هر کس به شکلی ترسناک درحال فریاد زدنه. اون هم با دهانهایی بزرگ و پر از دندانهای کشیده . با این فریادها بود که از خواب ناخوشایندم بیدار شدم. 
این خواب نیاز به تغبیر نداره. چون علتش رو می دونم. بعد از مدتهای طولانی دسترسی به یوتیوب پیدا کردم و به شکل تصادفی فیلمها رو می دیدم در حالیکه شدیدا خواب آلود بودم. 
بنده از اون دست اشخاصی هستم که اتفاقاتی که در بیداری میفته یا فیلمهایی که می بینم تاثیر شدیدا مستقیمی روی خوابم میذاره.و این عده احتمالا کم نیستن. 
یعنی من دو قسمت سریال "مردگان متحرک" دیدم یه هفته کابوس دیدم. و همان شد. 
روح و جسم شدیدا به همدیگه وابسته ن. چرا دین ما حلال و حرام می کنه. چرا لقمه باید طیب و طاهر باشه. چرا صلح رحم در طول عمر تاثیر داره ، چرا صدقه هفتاد بلا رو دور می کنه، چرا خمس واجبه و کسی که خمس نده لقمه ش خوردن نداره . 
من سعی می کنم قبل از خوابیدن یکی دو سوره رو بخونم و سلام بر امام حسین رو هم فراموش نکنم. خیلی خوبه امتحان کنید.
می تونید برای انتخاب اینکه چه سوره ای بخونید قبل از خوابیدن، تحقیق مختصری بکنید. می ارزه. یا علی 

  • صبا کریمی

نهارش رو آماده کرد و شعله زیرشو حسابی کم کرد تا غذا دم بکشه . ظرف و ظروفی که توی سینک روی هم تلمبار شده بود رو شست .دستاشو خشک کرد و سریع نشست کنار میز کارش. مداد کنته رو دستش گرفت و شروع کرد به ادامه کار طراحی چهره ای که دیروز شروع کرده بود. با این کار خستگی ها و همینطور فکرش رو خالی می کرد و به مغز بیچاره که به همه جا سرک می کشید و به هر موضوعی فکر می کرد استراحت می داد. از طراحیش راضی بود. نقص هایی هم داشت که باید به استادش نشون می داد. طراحی یکی از علاقه هاش بود که بعد عمری رفت سراغش. اونم بر حسب اتفاق بود و احساس کرد نیاز به یک فضای متفاوتی داره . این شد که کلاس طراحی رو انتخاب کرد. اگر کسی ازش می شنید که کلاس طراحی میره حسابی تعجب می کرد. شاید به نظرشون حتی خنده دار می اومد. ولی براش مهم نبود بقیه چی فکر می کنن. اون معتقد بود که خدا به بهانه ای دری براش باز کرده یا دری که خدا از خیلی وقت پیش باز کرده رو تازه دیده. یعنی علاقه وجود داشت ولی کوتاهی یا تفکری مثل بقیه مانعش شده بود. 
بچه ها از مدرسه اومده بودن. موقع نهار بود. رفت جلوی آینه تا مثل همیشه صورتش رو مرتب کنه . صورت یک مادر اونم کنار سفره نهار باید خالی از خستگی و پر از انرژی مثبت باشه. لکه های سیاه مداد طراحی روی پیشونی و صورتش خودنمایی می کرد. اومد پاک کنه. نگاهی به لک و لوک صورتش کرد و فکری به ذهنش رسید. دست به سیاهی های صورتش نزد. 
همه کنار میز غذا نشستن و مشغول خوردن شدن. حتی بچه ها به چهره مادر نگاه کردن و حرف هم زدن. همسر هم همینطور. ولی خبری نشد. منتظر بود ببینه کی اول متوجه صورت کثیفش می شه. اما ...
همه تشکر کردن و بلند شدن رفتن . انتظار بیهوده ای بود. شاید اصلا موقعیت درستی انتخاب نکرده بود. شاید گرسنگی بر دقتشون غلبه کرده بود. شاید ... 
ظرفا رو جمع کرد ولی نشست. روبروی آینه رفت و صورتشو نگاه کرد. شاید برای اون لکه ها ، زیادی پررنگ بود. بی خیال صورت شد و رفت روی تخت که کمی استراحت کنه. 

  • صبا کریمی

کافی بود دو روز از خونه غافل بشه و  به کار مورد علاقش یعنی خیاطی مشغول شه. اون وقت بود که خونه جلوه تازه ای به خودش می گرفت؛ ظرفایی که به شکل وحشتناکی داخل ظرفشویی تلمبار شده بودن ، سبدی که رخت چرکها از سرو کولش بالا می رفتن ، اتاق خوابی که انگار خمپاره ای وسطش زده بودن، مهمونایی که هر لحظه ممکن بود از راه برسن ،آماده کردن شام و ... همین کارهای عقب افتاده و فکر کردن به اونا کافی بود سردرد وحشتناکی به سراغش بیاد بی درمون.
اینجا بود که به غلط کردن افتاد که حالا چه وقت خیاطی کردن بود . از عادتهای عجیب و درد سر سازش این بود که تا کار خیاطی تموم نمی شد از کنار چرخ بلند نمی شد. این شد که اوضاع شدیدا نابسامان شد.
یکم ظرفا رو شست. وقتی فهمید به این زودی تموم نمیشه، بی خیال شد رفت پذیرایی و شروع کرد به مرتب کردن کوسن ها و بعد هم جارو کشیدن. بعد از اون اومد اتاق بچه ها که تمییز کنه ، اینقدر اوضاع قمر در عقرب بود که نمی دونست چی رو کجا باید بذاره. ترجیح داد از اتاق فرار کنه !
دوباره  جارو به دست شد. بعد  ظرفا رو شست . در حالیکه کمرش به شدت خسته بود ، لباسها رو ریخت داخل ماشین لباسشویی و بعد از اون افتاد به جون سرویس بهداشتی. چند تا خرید هم باید انجام می شد که با ارسال یک پیامک همراه با چند قلب و گل، این وظیفه رو به همسر سپرد.
فکر ادامه کار هم براش سنگین بود. چرا همه کارها یهو جمع شد برای امروز؟ چرا فکری براش از قبل نکرده بود؟ خودش جواب این سوالو خوب می دونست. 
رفت روی تخت دخترش دراز کشید. ناخودآگاه چشمش افتاد به چند عکس از شهدا روی یک چفیه سفید که به دیوار نصب شده بود.  چشم دوخت به یکی از چهره ها . چه چهره شاداب و باطراوتی.لبخندش واقعی بود. شور و نشاطی در چشمهاش موج می زد که انگار وسط بهشت نشسته. چطور ممکنه؟ مگه این شهدا تو دل سختی ها نبودن؟ اونا مجروح نشدن؟ کم و کسری نداشتن؟ مجروح و شهید شدن عزیزاشونو ندیدن؟ با این فکرها چشماش بی اختیار بسته شد.
زیر لب صلواتی فرستاد. یه یا علی گفت و بلند شد. و این "یا علی "گفتن فرق داشت 

 

 

  • ۰ نظر
  • ۰۴ ارديبهشت ۰۴ ، ۱۵:۴۵
  • صبا کریمی

کار و بار  زیادی نداشت. صبح تا شب علاف رو پله مغازه می نشست. مشتری هم اگر می اومد ، کاراشو راه می انداخت و دوباره سر جاش می نشست. زنجیر نقره ای رنگ با حلقه های درشت و محکمی دستش می گرفت و میچرخوند تا وقتش به بطالت نگذره !!
آمار همسایه ها رو خوب داشت : خبر داشت کی امشب خونه ست ، کی مهمون داره ، کی عروسی کرده ، کی مرده س و کی زنده .
نه لات بود نه نماز خون . ولی مورد اعتماد همه بود. پسر بی شیله پیله ای بود. مرام و معرفت داشت.
اگر خانمی از کنارش رد می شد خیلی سنگین روشو سمت دیگه ای می کرد . شرم داشت تو چشمای کسی نگاه کنه . اما حکایت دختر همسایه روبرو، یه چیز دیگه بود.
عاشق شده بود. اما عشقی که از دید او ممنوعه بود.

مرضیه دختر زیبایی بود. یه دختر محجبه چشم و ابرو مشکی . همین توضیح بهش ثابت می کرد این وصلت شدنی نیست.
هر روز می دیدش. مخصوصا ظهرا که از مدرسه می اومد. حتی جرأت نمی کرد تو صورتش نگاه کنه. دیدن سایه ش هم قلبش رو به تپش می انداخت.

مرضیه خانواده ای معتقد داشت، شاید کمی هم جدی تر. مرضیه کجا و اون با خانواده بهم ریخته اش کجا!! پدری که اهل سیگار و منقل بود و گهگاهی سری به مغازه می زد و مادری که سالها پیش رهاشون کرده بود. 

پسر اما سخت دل بسته بود. جمعه ها براش عذاب آور بود . ایام تعطیل رو دوست نداشت.
مرضیه تا حدودی اونو می شناخت.مثل بقیه اهالی محل که می شناختنش؛کوچکترین بی احترامی ازش ندیدن. کم تحرک بود ولی به ورزشکارا شباهت بیشتری داشت؛ چارشانه و قوی. با وجود اون، کسی جرأت نداشت نگاه چپ به دخترای محل بکنه. 
زمان گذشت و گذشت و کم کم جرأت پیدا کرد. مرگ یه بار شیون یه بار. 
بالاخره تصمیمشو گرفت. تو یک نامه ، تمام حرف دلشو نوشت . با خطی که زیبا بود و با همون احترامی که تو کلامش داشت جملاتش رو نوشت.منتظر موند. نشست روی همون پله و چشم به راه دوخت. با دیدنش بلند شد و این بار بر خلاف قبل، به سمتش رفت. همینطور که نگاهش رو به زمین دوخته بود گفت : یه خواهش ازتون دارم بعنوان همسایه.لطفا این نامه رو بخونید. خیلی مهمه. 
مرضیه سرشو بلند کرد و تو چشماش نگاه کرد و گفت: برای منه؟ 
_" بله " .فقط همین کلمه رو تونست بگه
بعد از  چند ثانیه تأمل، دستش رو دراز کرد و نامه رو گرفت و با سرعت دور شد.
***
چند روز گذشت اما خبری نشد . حتی یک ساعت قبل از تعطیلی مدرسه ها می نشست روی پله و خیره خیره نگاه می کرد به آسفالت های پر از فراز و نشیب که شاید بالاخره بیاد. 
***
بیرون پر از سر و صدا بود. از خونه پرید بیرون. کوچه رو چند تا ماشین پر کرده بود. نور روشن ماشینا چشماشو می زد. بعد از اون، آدما بودن که از ماشین ریختن بیرون و حرکت کردن. مسیر حرکتشون رو با چشمهای نگرانش دنبال کرد؛خونه مرضیه؟؟!! چه خبره؟ صدای شکستن قلبش رو شنید. صدای خرد شدن احساسش ... .
در باز شد. مهمانها یکی یکی داخل شدن. تنها دیدن یه نفر بود که اونو سر جاش میخکوب کرد: پسری با کت و شلوار و یک دسته گل. همه وجودش یخ شد.
نگاهش به در روبرو خشک شد . پدر مرضیه سرشو از چارچوب در بیرون انداخت . در یک لحظه زمان ایستاد. چنان نگاهی به او کرد که کاخ آرزوهاش ویران شد. 
رفت و در رو پشت سرش بست. 
دنیا بود که آوار شد روی سرش.
***
چند ماه گذشت. هر بار مرضیه با همسرش به خونه پدری می رفت ، نگاهی به در روبرویی می انداخت. صاحبای این خونه چند وقتی بود که عوض شدن . خاطراتش رو مرور کرد؛ نامه ای که گرفت و خوند، نامه ای که به اون شعفی مبهم همراه با نگرانی داد، نامه ای که به دست پدر افتاد و ... . گاهی چقدر راحت مسیر زندگی عوض میشه . 

** چقدر خوشحال می شم نظرتونو درباره این نوشته ام بدونم. محبت کنید و انتقاد کنید.



 

  • ۵ نظر
  • ۰۷ فروردين ۰۴ ، ۰۴:۵۱
  • صبا کریمی

معامله 

مائده ختر نسبتا آزادی بود. آزاد از نظر حجاب. خانواده ش اونو در انتخاب پوشش، آزاد گذاشته بودن. از نظر اون حجاب یعنی محدود شدن زن . دور و بریاش مثل خودش بودن ، از دخترخاله بگیر تا خاله و عمه و ... . تنها خانم چادری که همه جوره باب سلیقه ش بود استاد طلوعی بود. استاد یکی از درسهاش. خانم طلوعی از دید مائده یک زن  تمام عیار بود، اخلاقش بی نظیر بود ، استاد فوق العاده ای بود که اغلب شاگرداش علاقه عجیبی بهش داشتن. علاوه بر اون آراستگیش در عین پوشش چادر براش جذاب بود.
مائده دختر زرنگی بود و عاشق رشته تحصیلیش. به همین خاطر بر خلاف میل مادرش ، اصلا به ازدواج فکر نمی کرد. دوست داشت تا جایی که میشه تحصیلاتشو ادامه بده .
***
هوای بهاری تو محوطه سبز دانشگاه دوچندان مطبوع بنظر می رسید. بارون شب قبل، همه جا رو باطراوت کرده بود، از آسفالت کف حیاط تا نرده های تزئینی، تا درختا و گلا همه چی می درخشید. داشت میرفت سمت دانشکده که چشمش افتاد به استاد طلوعی که روی نیمکت نشسته بود. به سمتش رفت و سلامی توأم با احترام تحویل استادش داد.
استاد لبخندی زد و بعد از سلام ازش خواست بشینه کنارش. در کمال تعجب نشست و به صورت استاد نگاه کرد. چهره مصمم استاد رو دوست داشت. چهره ای که در عین جدی بودن، لبخندی به همراه داشت.
استاد بی حاشیه با لهجه ای که به دل می نشست شروع به صحبت کرد : "مسئله ای هست که می خواستم درموردش باهات صحبت کنم. با دقت گوش کن و در موردش فکر کن و بعد جواب بده. فکر می کنم منو خوب می شناسی . ما از خانواده معتقد و مذهبی هستیم . دوست داریم تا جایی که میشه زندگیمون رنگ اسلامی داشته باشه. چند وقتی زیر ذره بین من بودی. شخصیتت رو دوست دارم. شما دختر باحیا و باهوشی هستی . به همین دلیل دوست دارم عروسم بشی ولی فقط یه شرط داره.شرطش هم یک کلمه ست " حجاب" . اگر بتونی با مسئله حجاب کنار بیای ، وارد فاز بعدی خواستگاری می شیم. یه هفته بعد نظرتو بهم بگو عزیزم." 
" ازدواج؟ حجاب؟ دو مسئله ای که ازش فراریه؟ " میخکوب شد روی همون نیمکت بدون حرکت اضافی. کم کم گونه هاش از شدت گرما سرخ شد . استاد بلند شد و رفت با همون سرعت که حرفاشو زده بود.
به جای اینکه با همون عقیده قبلی، " نه" محکمی به این پیشنهاد بده و پرونده رو ببنده، در هجوم سوالات عجیب و غریب ذهنش ، سرگردان موند :"من؟ حجاب؟ ازدواج؟ اصلا پسرش کیه؟ چکارس؟ چه شکلیه؟ چرا ازم خوشش اومده؟" و این برای خودش هم عجیب بود.

با این سوالا، به یاد  دوستش پری افتاد. پری دختر جالبی بود، علاقه عجیبی به کنجکاوی درمورد زندگینامه آدما داشت. یعنی آمار هرکی رو می خواستی بگیری ، باید سراغ پری می رفتی. 
با یک تماس فوری و مختصر از پری خواست خودش رو برسونه .
پری حافظه قوی داشت ، البته در زمینه تخصص خودش ! نفس زنان خودش رو کنار دوستش روی نیمکت فلزی انداخت : "خب بگو ببینم جریان چیه؟ رنگ رخسارت که مشکوکه . کسی چیزی بهت گفته؟"
-" خانم طلوعی "
-" خانم طلوعی چی؟ چیزی شده ؟ "
" خانم طلوعی ازم خواستگاری کرد."
" از تو ؟" و کلمه "تو " رو طوری بیان کرد که یعنی چنین چیزی امکان نداره.
مائده ادامه داد: " خواستگاری اونم با شرط و شروط." 
دوستش لبخند معناداری زد و گفت: "آهان. خواستگاری با شرایط ! خب؟"
مائده مکثی کرد و گفت : " ازت می خوام آمار این پسرش رو بهم بدی. همین" .
پری یهو ایستاد و با صدایی که ترکیبی از هیجان و جیغ بود گفت: " آمارشو دارم بابا. اسم این آقای خوش تیپ آرشه و چهار پنج سالی از ما بزرگتره. دکتراشو گرفته . اینا خانوادگی خوش اخلاق و موقرن . خیلی هم وضعشون توپه . تو یه کلمه بهت بگم خیلی باکلاسن "
مائده نتونست لبخند حاکی از رضایتش رو پنهون کنه. ادامه داد: "گفتم که شرط گذاشت برام  و اونم پوشیدن چادره. "
پری ولی مثل مائده نبود. از همه مدل استایلی برای پوشش استفاده می کرد. حتی گاهی با چادر می اومد دانشگاه. در کل حس بدی نسبت به مساله چادر نداشت .
پری خندید و گفت:" چادر؟ از نظر من که قضیه تمومه. چادر در ازای این همه چیزای خوبی که گفتم؟ بنظر خودت اگر بذاری رو کفه ترازو نمی ارزه؟ بنظر من این شرط نیست، بلکه شانسه که زیادم نمیاد سراغت. چه اشکالی داره بخاطر همه چیزای خوبی که به دست میاری چادر سرت کنی؟
-" درسته ولی این دیگه عقیده نیست ، فقط معامله ست . "
-" خب معامله کن. ما که تو همه چی معامله می کنیم . این هم یکیش."
-" اگر عقیده نباشه و فقط یه پارچه رو رو سرم حمل کنم بنظرت قشنگه؟ بنظرت وجدانم قبول می کنه ؟ پس خودم چی میشم؟ من یه عمر با مسئله حجاب جنگیدم می فهمی؟ حالا چطور می تونم به این راحتی قبول کنم؟"
پری فهمید که مسئله جدیه و دوستش واقعا داره به پیشنهاد استادش فکر می کنه. به چشمای عسلی دوستش نگاه کرد و گفت: " خب بنظر من در مورد حجاب و فلسفه ش تحقیق کن دختر. شاید چیزی نباشه که تو فکرشو می کنی. برو ببین چه لزومی داره موهامونو بپوشونیم. اونم موهای به این قشنگی! " 
و مائده به فکر رفت. فکری عمیق ، طوری غرق در افکارش شد که رفتن دوستشو نفهمید.

***
بالاخره شب خواستگاری رسید. همونطور بی حرکت روی صندلی داخل آشپزخونه نشست. حتی وقتی زنگ در به صدا در اومد و مهمونا اومدن داخل .  نمی دونست کارش درسته یا نه. آرش کسی نبود که بشه به این سادگی ازش گذشت. پسر خوب و درسخون. همه از اخلاق خوبش تعریف می کردن. یه آقا دکتر تمام و کمال. از استادش خواست که تو یه جلسه پسرشو  ببینه و باهاش صحبت کنه و استاد طلوعی خیلی راحت قبول کرد. جلسه ای که نمیشد اسمشو خواستگاری جدی گذاشت. بیشتر فرصتی برای صحبت و بیان عقیده ها بود.
مادر استکانا رو پر چایی کرد و داخل سینی گذاشت و دست دخترش داد. مائده چادر سفیدی که چادرنماز مادرش بود سر کرد. صورت سفیدش با چادر زیباتر شده بود . سینی به دست وارد سالن شد.  چشماش به خانم طلوعی که نزدیکش بود افتاد و سلام داد.
خانم طلوعی بلند شد سینی رو از دستش گرفت و آروم در گوشش گفت: "می دونم با چادر برات سخته سینی رو نگه داری عزیزم. بیا بشین "
سینی رو روی میز گذاشت. دست مائده رو گرفت و کنار خودش نشوند.
از خجالت به زحمت سرش رو بلند کرد تا نگاهی به جمع حاضرین بندازه. دنبال چهره آرش گشت اما توی جمع نبود. یکه خورد و این بار با دقت بیشتری دنبالش گشت ولی بی فایده بود.
خانم طلوعی با همون جدیت و تومأنینه گفت : "پسرم رو معرفی می کنم؛ آقا آرمان . من دو تا پسر دارم ، آرمان و آرش که دوقلو هستن و هر کدوم تو رشته جداگانه ای درس خوندن و مهارتهاشون فرق داره. آقا آرمان علاقه شدیدی به مکانیکی داشتن و الان تو حرفه شون استادی هستن برا خودشون. "
استاد تو بیان مطالب ، مقدمه ای نمی ذاشت و اصل مطلب رو نشونه می گرفت.
هاج و واج ایستاد و نگاهی به چهره آرمان کرد. تو دلش پری رو نفرین کرد! تا اونجا که ذهنش به یاد می آورد، دوقلوها باید یه شباهتی به هم داشته باشن ولی این دو تا برادر زمین تا آسمون باهم متفاوت بودن. آرش کجا و ... 
گیج شد. یهو همه فکرایی که این یه هفته باهاش درگیر بود به مغزش هجوم آوردن؛ خوش تیپ ، حجاب ، دکتر ، چادر  . حالا گزینه جدیدی به روش باز شد .
آیا حالا می شد معامله کرد؟ 

 

  • صبا کریمی

بازم همون اتفاق تکراری و روزمره ولی مثل بار اول پر از حس تازگی ؛
سلامی گفتن و از کنار همدیگه رد شدن. هیچ وقت بدون سلام رد نمی شد. سلامی که از دید اون احساسی تر از این حرفا بنظر می اومد .مطمئن بود که اشتباه نمی کنه. کمی که رفت، برگشت به عقب نگاهی انداخت و رفتنش رو تماشا کرد . پسر همسایه بود. اطلاعات مختصر ولی بدرد بخوری ازش داشت؛ از جمله اینکه این جوون رعنای محله اسمش سهرابه ، بچه درس خون دانشگاه بود و حالا هم مهندسیه برای خودش و تو یه شرکت مشغول کاره. آخرین بچه خانوادس و با پدر و مادرش زندگی می کنه و پدرش مدیر بازنشسته مدرسه س .  گزینه خوبی به نظر میاد برای امر خیر !! 
با این فکر خندید و به راهش ادامه داد.

**
در حال مرتب کردن اتاقش بود که زنگ زدن. بالاخره اومد. چادر نمازشو سر کرد و با عجله رفت حیاط و درو باز کرد. دوستش سحر بود. سحر زیاد بهش سر می زد. مثل خواهر بودن. تقریبا چند ماهی می شد باهم صمیمی شدن. تو یکی از همین کلاسهای هنری باهاش آشنا شد. دختر شیرین زبون و پر جنب و جوشی بود. همینطور که داشتن خوش و بش می کردن ، گزینه مذکور درحال رد شدن بود. نگاهی به دو دوست کرد و سلام دلنشینی داد و رد شد. 
سحر شوخی و جدی گفت:" ببینم چرا هر وقت ما میایم اینجا، این آقا در حال رد شدنه؟ خیره ایشالله.بنظر ارادت خاصی به این خونه دارن "
لبخندی زد و گفت: " پا قدم شماست سحر خانوم. هر جا میری بلا با خودت می بری."
سحر دوباره گفت:" کی بشه شیرینی  عروسیتو بخوریم خانوم."
و همینطور که صحبت می کردن وارد خونه شدن. 
** 
چقدر اون روز خسته شده بود. گرما هم این حسش رو تشدید کرد. نزدیک خونه شد که دید جناب سوژه کنار در خونه شون ایستاده. قلبش شروع به تپش کرد . تپشی قوی تر و پر سرو صداتر از روال معمول. سوالهای کلیشه ای به جونش افتاد:"یعنی اینجا چکار داره؟ یعنی رفته خونمون؟ یعنی ... "
آروم نزدیک شد. سهراب تو سلام پیش دستی کرد و گفت :" سلام نرگس خانوم، می بخشید مزاحم می شم. خواستم در مورد موضوعی ازتون سوالی بپرسم. البته اگه ...
سرش داغ شد. کمی هم ذوق کرد . حواسشو جمع کرد ببینه دقیقا چی میگه که یه وقت اشتباهی اطلاعات نده به مامانش. 
"نرگس خانوم، اگر ممکنه می خواستم در مورد دوستتون که ظاهرا اسمش سحر خانومه بیشتر بدونم. اگر ممکنه شماره منزل شون رو بهم بدین که بدم به مادرم .خدا بخواد امر خیره ."
این بار دیگه سرش  داغ نبود بلکه گیج و منگ شده بود و صدایی جز بوق ممتد تو گوشاش نبود...

** لطفا در مورد قصه ای که نوشتم نظر باارزشتون رو بنویسید حتی اگر دو کلمه باشه. ممنونم . حمایت شما می تواند نویسنده ای بسازد از من به بزرگی ارنست همینگوی .. :))

 

  • صبا کریمی

چشمها ...

با شنیدن صدای وحشتناک موتور ، ترس بهش غلبه کرد و خواست مسیرش رو به اون طرف خیابون به سرعت تموم کنه که پاش به لبه پیاده رو گیرکرد و نقش بر زمین شد. خودش یه طرف و چادرش طرف دیگه . اتفاق نیفتاده بود چادر از سرش بیفته. 
دستهاش رو از  آسفالتهای سرد زمین جدا کرد. پر از خراشهای کوچیک بود. لباسهاش به حدی خاکی شده بود که انگار توی تلی از خاک غلطوندنش اما مهمتر از اون ، چادری بود که سرش نبود . زانوهاش قوت نداشت ، معلوم نبود اثر زمین خوردنه یا ترس. به زحمت بلند شد که بره سمت چادر. دستی به طرفش دراز شد.
***

نگاهش گره خورد به نگاه خانومی چادری که تقریبا هم سن مادر خودش بود . لبخندی به لب داشت و آرامشی عجیب در لحظه ای که جاش نبود و کمی هم دورتر از آن ،نگرانی .
دستش رو گرفت .به زحمت بلند شد و ایستاد. خانوم رفت چادرش رو از روی زمین برداشت ، تکانی داد و روی سر دختر مرتب کرد و دستی به گونه هاش کشید و نوازشش کرد. هنوز ترس بر اندام دختر بود و قوت ایستادن نداشت. خودش رو کنترل کرد. خم شد کیفش رو از روی زمین برداشت و بلند شد . اما آنچه که دیده بود براش گیج کننده بود. خانوم ،سوار موتور شد. دقیقا همون موتور!! با اون صدای وحشتناکش... موتورسوار پسر جوانی بود که آبی چشمهاش از پشت کلاه ایمنیش توجه دختر رو - علیرغم همه دردهاش - جلب کرد. نمی دونست باید تشکر کنه یا دعوا . خیلی هم اهل حرف زدن با غریبه ها نبود . شاید بی دقتی از خودش بود .تو همین برزخ بود که پسر جوان که پوششی آراسته داشت با چهره ای که به مادرش شبیه بود جلوی دختر ایستاد و گفت: "واقعا معذرت می خوام . اگر درد دارید با مادرم ببریمتون درمانگاه.
خاموش ایستاد و به چشمهای موتورسوار نگاه کرد. یعنی می خواست چیزی بگه اما پیشمون شد و کمی هم خجالت کشید. پسر طوری ازش  عذرخواهی کرد که شرمندگیش رو کاملا داد می زد.
دختر لنگان لنگان از کنار موتور و موتورسوار و مادرش رد شد و به راهش ادامه داد. چهره خانوم چقدر براش آشنا بود.

**
امروز روز مهمی بود. قرار بود براش خواستگار بیاد. همه کارها انجام شده بود و خونه در انتظار  رسیدن مهمان بود. دل تو دلش نبود. هیچ شناختی از خواستگار نداشت ولی از مادرش تعریف خونواده پسره رو شنیده بود. آشنای نزدیک یکی از همسایه ها بود. 
بالاخره زنگ درو زدن. مادر در رو باز کرد و به سمت حیاط رفت تا از مهمان به گرمی استقبال کنه. دختر از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. ولی حیاط روشنی کافی نداشت . منتظر شد نزدیک پنجره برسن. درست همونجا بود که پسر سرش رو بلند کرد. در یک لحظه نگاه او با نگاه غریبه درهم رفت . همان چشمهای آبی پشت کلاه ایمنی ... 

** داستان من یه نکته داره و اون هم اینه که ... !!!
خب همشو نگم. اگر گفتید نکته داستان من چیه؟ خوشحال میشم نظر بدین در این وبلاگ دور افتاده و مهجور و نوپای بنده. 

  • ۲ نظر
  • ۲۶ اسفند ۰۳ ، ۰۲:۲۱
  • صبا کریمی

یعنی کی می تونه باشه این وقت روز؟ ساعت سه بعد از ظهر بود که زنگ در به صدا در اومد. درو باز کردم. دیدم خانومی غریبه جلوم وایستاده. براندازش کردم. با دیدن لباسهای خونیش کمی ترسیدم. پرسیدم بفرمایید چیزی شده؟ با صدایی خسته که اگه دقت می کردی توش آرامش پیدا می کردی گفت: می بخشید مزاحم شدم . من پسرم تصادف کرده بردمش بیمارستان. خواستم نماز بخونم ولی لباسام خونی بود. اگر ممکنه بهم لباسی بدین برای نماز. خیلی تعجب کردم. خونمون از بیمارستان فاصله زیادی داشت. چطور خونه ما؟ 
تارفش کردم داخل. بهش لباسی دادم که اندازش باشه. رفت یه دوش سرپایی گرفت و لباساشو عوض کرد و اومد نمازشو خوند و بعد هم لباسهای خونی خودش رو پوشید و اونها رو تحویلم داد. تشکر کرد و رفت و من رو با فکر و خیالام تنها گذاشت.

                                                  *******************
همسایه جدید

همسایه دیوار به دیوارمون می شد . تازه با وانت بار آوردن. یه مادر بیمار و یه پدر با موهای جوگندمی که از قیافه ش داد می زد که معتاده و یک پسر جوون.
دلم سوخت برای خانومه. از مادرم اجازه گرفتم و رفتم برای کمک. پسر اسمش مسعود بود. پدرش خیلی مهربون صداش می کرد: مسعود بابا، اون کارتنو بیار این طرف بذار. مسعود خجالتی بود. بنظر دو سه سالی ازم کوچیکتر بود. چند بار اتفاق افتاد که وسیله ای رو دوتایی بلند کنیم و به خونه ببریم. حتی نگام نمی کرد. از این نوع رفتارش خوشم اومد. بنظر می اومد خانواده مهربونی هستن برعکس تصوراتم درمورد یک خانواده با پدر معتاد. فکر می کردم همه پدرای معتاد دست بزن دارن. 
بعد از مدتی کار کردن پدر ، سیگاری به دست گرفت و گوشه دیواری نشست وشروع کرد به برانداز کردن ساختمونای دور و بر . انگار می خواست با محیط جدید آشنا بشه. 
یه کارتن رو اومدم بلند کنم دیدم داره از دستم میفته. صدا زدم آقا مسعود بیاین کمک .پرید اومد سمتم . با چشمای خسته ولی پر انرژی نگاهم کرد و  گفت : "ببخشید." 
دلم براش سوخت. بنظر خیلی تنها می اومد. یعنی دوستی کسی نداشت که بیاد برای کمک؟!
مادرش داخل خونه به زحمت وسایل رو جابجا می کرد تا کمی سرو سامون بده به بهم ریختگی کارتن ها. اما کار اون نبود. خودم اجازه گرفتم و دست به کار شدم و وسایل آشپزخونه رو براش ردیف کردم. وسیله زیادی هم نداشت. هرچه که باید داشت رو داشتن. پذیرایی هم شامل یه مبل داغون و چند تا پشتی بود که چیدنش کاری نداشت.
مادرش لابلای کار دعام می کرد. اسممو پرسید و اینکه کلاس چندم هستم و ... . فکر نمی کردم با این حال بی حالش علاقمند باشه در مورد من چیزی بدونه اما خیلی مهربانانه ازم سوالاتی پرسید و در آخر هم خیلی تشکر کرد. نوع برخوردشون به خانواده فرهنگی خیلی شبیه تر بود تا یه خانواده ای که باباشون معتاده.

کار تقریبا بعد از ظهر تموم شد. وسایل سنگین رو آقای راننده و کمکش جابجا کردن به همراه غرولند.
خواستم برم که مسعود جلوم ایستاد. موهای قهوه ای پرپشت و پوست روشنش توجه منو جلب کرد. دو سه ثانیه ای ساکت بود و انگار فکر می کرد چطوری تشکر کنه ازم. گفت: ممنون خانوم ... 
گفتم مریم هستم. ادامه داد: "ممنونم مریم خانوم. خیلی خسته شدین ببخشین."
گفتم : "خوشحال شدم به مادرتون کمک کردم." نگاهی بهم انداخت و بعد یهو سرشو زیر انداخت و گفت : "مادرم چند وقتیه مریضه. باید خیلی مواظبش باشم. "
گفتم : خدانگهدار. از اینکه نگران مادرش بود حس خوبی داشتم. 
دو شب بعد خونه یکی از همسایه ها رو دزد زد. هرچیز بدرد بخوری که داشتن رو بردن . همه خیلی ناراحت شدیم و کمی هم ترسیدیم. دزدی تو این محله بی سابقه بود . 
جمعه منزل اقوام نهار دعوت بودیم . خونه شون تقریبا نیم ساعت ازمون دور بود و این برامون مثل یه سفر کوتاه و دوست داشتنی بود. عصری که برگشتیم بنظر می اومد اتفاقی افتاده . چند تا از همسایه ها ایستاده بودن گوشه ای و مشغول صحبت بودن. در حیاط همسایه تازه وارد باز بود. آروم وارد خونه شدم. کمی جلو که رفتم دیدم خونه خالیه. همه جا رو نگاه کردم. انگار اومدن همسایه جدید یه خواب بود برام. با عجله بیرون اومدم .به صحبت همسایه ها گوش کردم. قضیه مربوط بود به سرقت چند شب پیش .چون همسایه جدید معتاد بود متهم شد به دزدی . هرچند این فقط ادعا بود اما همسایه طاقت نیاورد. بارش رو جمع کرد و رفت. 

من ماندم و نگاه حیران و ماتم به در خونه ای که باز بود!!!
 

** خوشحال می شم در مورد نوشته ام نظر بدید. آیا می تونم نویسنده قصه های کوتاه بشم ؟ ! 
توی تیتر هم نوشتم قصه های کوتاه معروف چونکه بالاخره معروف میشه دیگه مگه نه؟!!

  • ۳ نظر
  • ۲۵ اسفند ۰۳ ، ۲۱:۴۶
  • صبا کریمی

یه روز پسرم گشنه ش بود . بهش یه ساندویچ کوچولو دادم . ساندویچشو گرفت رفت روی مبل تو پذیرایی نشست. گفتم مامانی اینجا می ریزه برو تو آشپزخونه بشین .با اطمینان گفت نه من نمی ریزم. 
بعد از اینکه ساندویچش رو میل کرد دیدم بعله قصه بر اساس آنچه انتظارشو داشتم پیش رفت. گفتم مامان نگاه کن روی مبل ریختی. با جدیت و با اشاره دست بهم گفت: من نریختم، خودش ریخت!!!
گاهی منطق آدمها همینقدر عجیب و غریب و متفاوت است. دقیقا مثل اینه که زبون شما رو نمی فهمه. برای یک بچه پنج ساله منبر رفتن چقدر مثمر ثمر است؟
خب برم سر اصل مطلب ؛

مسئله حجاب چند سالیه خیلی تغییر کرده یعنی اگر یکی بعد شش هفت سال از خارج بیاد و تو خیابونا دور بزنه، فکر می کنه اشتباهی اومده . 
از دید من بعنوان یک خانم مذهبی، حجاب مسئله شخصی نیست. بلکه نوع پوشش و رفتار آدمها رو باید مورد نقد قرار داد. اینطور نیست که اگر کسی به هر شکلی وارد اجتماع بشه ، به بقیه ربطی نداشته باشه. همونطور که هر کسی اجازه نداره هر چیزی رو بفروشه تو خیابون.
حالا این مسئله از دید یک دختر بی حجاب و یا خانومی بی قید و بند به چه شکلیه؟ آیا اون هم دیدگاه منو داره؟مسلما نه و یقینا در مقابل دیدگاه من جبهه تندی خواهد گرفت.از دید ایشون حجاب کاملا شخصیه و ربطی به بقیه نداره. چون اگر ربط داشته باشه که اجازه نمی دن به هر شکلی بخوام وارد جامعه بشم.
حالا من سوالم از دختران گلم که با پوشش زننده وارد خیابون میشن این هست که علت انتخاب این نوع پوشش چیه؟ آیا بجز جلب توجه و جلب نگاه بقیه است؟ آیا بجز اینه که "خواهش می کنم نگام کنید، کلی زحمت کشیدم ببینید چقدر جذاب شدم ".
به شکل دیگه بپرسم؛
اگر کسی در ملاء عام به شما جسارتی بکنه، آیا به بقیه ربطی نداره؟ اگر کسی فریاد کمک کسیو بشنوه ولی بی تفاوت از کنارش رد بشه ، از دید شما چطور آدمیه؟ اصلا اسمشو آدم می ذارین؟ 
اگر اینها مهمه ، پس خیلی چیزهای دیگه هم مهمه. در خیابونی که شما قدم می زنی ، پسران جوانی هم هستند که مثل شما در اوایل شور جوانی هستند. آیا مطمئن هستید دین آنها با دیدن جمال فیک شما سست نمی شود؟ آیا مطمئن هستید که کسی به گناه نمی افتد؟

اگر مطمئن باشید که ممکن است خانه ای ویران شود ، چشمی به گناه بیفتد، توجه حرامی به شما جلب شود، شما مسئول هستی. علاوه بر گناه کبیره خودت، باید گناه دیگران رو هم به دوش بکشی . آیا توان عقوبت شدن در آن دنیا رو دارید؟می تونید جواب خدا رو بدید؟

بعد از بی حجابی ، بی حیایی سراغ جوانهای ما میاد. بی حیایی تعریفش چیه؟ در مورد حجاب تعریف من از بی حیایی اینه که شما رسما و عمدا پوششی رو انتخاب کنید که نگاه آلوده رو به خودش جلب کنه. شما لباسی به تن کنی که عقده شهوت شما رو نشون بده و جز خواهش برای جلب نگاههای حرام نداشته باشه. کیه که تفاوت بین شخص بی حجاب و بی حیا رو ندونه!!!
و اماااا دعا:
خدایا به جوانان سرزمین من حیا و عفت و ایمان عطا کن. در دلهاشون ترس از خودت رو قرار بده و کمکشون کن که از چیزی بجز تو نترسن.از دوستای نابابشون نترسن ، از پدر و مادر بی اعتقادشون نترسن،  راه درست رو پشت هم بهشون یادآوری کن . نشونه هات رو براشون بفرست تا فقط سمت تو بیان . آمین یا رب العالمین 

 

  • ۲ نظر
  • ۲۴ اسفند ۰۳ ، ۰۴:۱۸
  • صبا کریمی