طراوت صبح

یه مامان خونه دار که نویسندگی رو دوست داره

طراوت صبح

یه مامان خونه دار که نویسندگی رو دوست داره

سلام خوش آمدید

۳ مطلب در آبان ۱۴۰۴ ثبت شده است

عجب سرعتی داره این رشد تکنولوژی بخصوص پدیده هوش مصنوعی که حسابی انگشت به دهانمون کرده. 
یعنی قشنگ تصویر این فیلمهایی که مثلا مربوط به بیست سال دیگه ست و همه چی مصنوعی و رباتیک هست میاد تو ذهنت. شاید ده سال دیگه آدمهایی تو جامعه ببینیم که آدم نیستن بلکه ربات آدم مانند هستن و ما نمی تونیم اصل رو از فرع تشخیص بدیم. دیگه نمی دونیم حقیقت چیه و دروغ کدومه. و این چقدر ترسناکه ؛دنیایی که نتونی حقیقت رو از دروغ تشخیص بدی . 
مادر پدرامون که برامون جهاز می خریدن از دوران راهنمایی شروع می کردن به خریدن. یعنی اگه یه جارو برقی می خریدن پنج سال بعد فقط چند رنگ جدید اضافه می شد به بازار . ولی الان من اگر برای بچه م مثلا یه پلوپز بخرم مطمئنا پنج سال دیگه به دردش نمی خوره.  احتمالا یه ربات خانه دار بیاد که علاوه بر غذا درست کردن، حتی زیر مبلا رو هم تی بکشه :) . خب در اون صورت دیگه احتمالا ما کمردرد نداریم یا آرتروز دیگه ماهیت خارجی نداشته باشه یا واریس دیگه منقرض بشه ایشالله. ولی مطمئنا بدبختی های دیگه ای خواهیم داشت که دوست ندارم بهش فکر کنم یا بنویسم. چند تا ساده هاش میشه این که دیگه نمی تونیم از دوستا پول قرض بگیریم یا باهمدیگه بریم گردش یا باهم بگیم و بخندیم. شاید زندگی رباتیک روح و جسم ما رو تسخیر کنه و ما در واقع انسان ربات نما بشیم. یعنی روح زندگی در ما محو بشه. هدفها مطمئنا تغییر می کنه و چشم و هم چشمی ها به شکل متفاوتی بروز کنه. مثلا تولد بچه مونو دیگه به این شکل نمی گیریم. مثلا در ارتفاع پنج کیلومتری از زمین برگزار کنیم با تم واقعی فضایی :) 
تنها کسایی می تونن عادی زندگی کنن به نظر من که از عقیده و دین شون کمک بگیرن. اصل دین عوض نمیشه که . یک سری مسائل جدید بوجود میاد که بر اساس همون اصل برای اون مسائل فتوا میدن. 
مثلا الان که ناخن کاشتن مد شده آیا وضو و غسل اشکال داره یا نه؟ خب اصل چی میگه ؟ میگه هر چیزی که مانع رسیدن آب وضو به اون محل بشه باید برداشته بشه مگر در یکی دو صورت مثل اینکه خونریزی کنه یا خطر داشته باشه. اما آیا کاشت ناخن بایدی هست یا نه؟ 
ممکنه یه خانومی بگه که من باید زیبا باشم و زیبایی حقمه. اما این تشخیص شماست که ناخن شما رو زیبا می کنه. عده ای از ناخن بلند بدشون میاد . پس حقیقت کجاست؟ 
حالا این خیلی به تکنولوژی ربط نداشت ولی هرچه جلوتر میریم ، همه مسائل پیچیده میشن در ظاهر. اما باطن رو باید در بستر دین جستجو کرد. اگر می خواهیم نجات پیدا کنیم از همه مسائل آخر الزمانی باید سوار بر کشتی دین که کشتیبان اون در درجه اول خدا و بعد هم اهل بیت علیهم السلام هستند بشیم. 

 

  • صبا کریمی

به خونه جدیدی نقل مکان کرده بودیم. اسباب ها رو چیده بودیم ولی هنوز به فضای خونه عادت نکرده بودیم . از نظر من این خونه، سوراخ سمبه زیاد داشت. پله هایی داشت به بالا و پایین. پله هایی که به سکوهایی ناموزون در اتاق نشیمن یا سالن وصل می شد . از این خونه های بزرگ ولی نه شیک.
 
اون شب تعدادی مهمان دعوت داشتیم. دقیقا یادم نیست چه کسایی بودن خونمون ولی کم نبودن. 
از کارهای قبل و بعد و پذیرایی کردن و ... خسته شده بودم. خواستم کمی بشینم روی مبلی که تو سالن بود . ناگهان چشمم افتاد به گربه عجیبی در وسط اتاق. گربه ای که قیافه ش ثبات نداشت. انگار هر آن داشت تبدیل می شد به موجودی دیگه . مثل عکسهای پشت آینه جیبی که قدیما داشتیم و با حرکت آینه عکسهای پشت جلدش تغییر می کرد و ذوق زده مون می کرد . گاهی صورتش تغییر می کرد و گاهی بدنش.شبیه آدمی شده بودم که چشمهام رو پرده ای تار پوشونده بود و نمی تونستم واقعیت رو واضح ببینم . چیزی نمونده بود گربه به شیر واقعی تبدیل بشه که همسرم با شجاعتی که قبلا ازش ندیده بودم ، پرید و مثل حریف کشتی ،پنجه در پنجه گربه شیر مانند یا شیر گربه مانند شد. با فشاری که به این جانور آورد اونو به ماهیت نخستش برگردوند ( همون گربه)  و بعد هم گربه با جیغی مخوف پا به فرار گذاشت. 
تقریبا نفس راحتی کشیده بودیم. مهمانی به شکل معمولی خودش برگشت. همه چیز داشت یادمون می رفت که ناگهان گربه به شکل غول آسایی وارد سالن شد و با چشمهای جادویی و افسانه ای خودش هر کس رو تبدیل به موجودی می کرد، موجوداتی که ماهیت واقعی ندارن. تقریبا به موجودات ترسناک انیمیشنی که شبیه به گودزیلا بودن . هر کس ناله ای وحشتناک سر می داد و از چهره جدیدش ابراز شدید نارضایتی می کرد. صحنه رعب آوری بود که ببینی هر کس به شکلی ترسناک درحال فریاد زدنه. اون هم با دهانهایی بزرگ و پر از دندانهای کشیده . با این فریادها بود که از خواب ناخوشایندم بیدار شدم. 
این خواب نیاز به تغبیر نداره. چون علتش رو می دونم. بعد از مدتهای طولانی دسترسی به یوتیوب پیدا کردم و به شکل تصادفی فیلمها رو می دیدم در حالیکه شدیدا خواب آلود بودم. 
بنده از اون دست اشخاصی هستم که اتفاقاتی که در بیداری میفته یا فیلمهایی که می بینم تاثیر شدیدا مستقیمی روی خوابم میذاره.و این عده احتمالا کم نیستن. 
یعنی من دو قسمت سریال "مردگان متحرک" دیدم یه هفته کابوس دیدم. و همان شد. 
روح و جسم شدیدا به همدیگه وابسته ن. چرا دین ما حلال و حرام می کنه. چرا لقمه باید طیب و طاهر باشه. چرا صلح رحم در طول عمر تاثیر داره ، چرا صدقه هفتاد بلا رو دور می کنه، چرا خمس واجبه و کسی که خمس نده لقمه ش خوردن نداره . 
من سعی می کنم قبل از خوابیدن یکی دو سوره رو بخونم و سلام بر امام حسین رو هم فراموش نکنم. خیلی خوبه امتحان کنید.
می تونید برای انتخاب اینکه چه سوره ای بخونید قبل از خوابیدن، تحقیق مختصری بکنید. می ارزه. یا علی 

  • صبا کریمی

نهارش رو آماده کرد و شعله زیرشو حسابی کم کرد تا غذا دم بکشه . ظرف و ظروفی که توی سینک روی هم تلمبار شده بود رو شست .دستاشو خشک کرد و سریع نشست کنار میز کارش. مداد کنته رو دستش گرفت و شروع کرد به ادامه کار طراحی چهره ای که دیروز شروع کرده بود. با این کار خستگی ها و همینطور فکرش رو خالی می کرد و به مغز بیچاره که به همه جا سرک می کشید و به هر موضوعی فکر می کرد استراحت می داد. از طراحیش راضی بود. نقص هایی هم داشت که باید به استادش نشون می داد. طراحی یکی از علاقه هاش بود که بعد عمری رفت سراغش. اونم بر حسب اتفاق بود و احساس کرد نیاز به یک فضای متفاوتی داره . این شد که کلاس طراحی رو انتخاب کرد. اگر کسی ازش می شنید که کلاس طراحی میره حسابی تعجب می کرد. شاید به نظرشون حتی خنده دار می اومد. ولی براش مهم نبود بقیه چی فکر می کنن. اون معتقد بود که خدا به بهانه ای دری براش باز کرده یا دری که خدا از خیلی وقت پیش باز کرده رو تازه دیده. یعنی علاقه وجود داشت ولی کوتاهی یا تفکری مثل بقیه مانعش شده بود. 
بچه ها از مدرسه اومده بودن. موقع نهار بود. رفت جلوی آینه تا مثل همیشه صورتش رو مرتب کنه . صورت یک مادر اونم کنار سفره نهار باید خالی از خستگی و پر از انرژی مثبت باشه. لکه های سیاه مداد طراحی روی پیشونی و صورتش خودنمایی می کرد. اومد پاک کنه. نگاهی به لک و لوک صورتش کرد و فکری به ذهنش رسید. دست به سیاهی های صورتش نزد. 
همه کنار میز غذا نشستن و مشغول خوردن شدن. حتی بچه ها به چهره مادر نگاه کردن و حرف هم زدن. همسر هم همینطور. ولی خبری نشد. منتظر بود ببینه کی اول متوجه صورت کثیفش می شه. اما ...
همه تشکر کردن و بلند شدن رفتن . انتظار بیهوده ای بود. شاید اصلا موقعیت درستی انتخاب نکرده بود. شاید گرسنگی بر دقتشون غلبه کرده بود. شاید ... 
ظرفا رو جمع کرد ولی نشست. روبروی آینه رفت و صورتشو نگاه کرد. شاید برای اون لکه ها ، زیادی پررنگ بود. بی خیال صورت شد و رفت روی تخت که کمی استراحت کنه. 

  • صبا کریمی